هرگاه عاشقی از خود بپرسد عشق چیست
باید بداند که از عاشقی فاصله گرفته است. این گونه پرسشها عاقلانه است نه عاشقانه باخودانه است نه بیخودانه و غافلانه. اینکه گاهی می گویند «علم آبی است بر آتش عاطفه» به خوبی مفهوم غفلت (و پارادوکس روشنفکری) را روشن می کند، اگر شما در همان حال که با فردی به نزاع و مجادله مشغولید، از خود بپرسید «چرا منازعه و دعوا می کنم؟» آتش نزاع سرد خواهد شد. هرگاه خواستید آتش عاطفه را خاموش کنید، آن را به آگاهی بدل کنید. سرّ اینکه عشق را جز عشق نمیشناسد همین است که عقل اگر بخواهد عشق را بشناسد آن را از عشق بودن خواهد انداخت و گرمایش را به سرما بدل خواهد کرد. اصلاً پارادوکس رازدانی در جمع کردن عقل و عشق و مستی و مستوری است. و عزلت عارفان هم پای در دامن عشق کشیدن و از عقل عزلت گزیدن است. عقل معاش در خور کار دنیاوی است و این با عشق مصلحت ناشناس سازگاری ندارد.
عاشقی نه چون راه رفتن ملایم، که چون افتادن در سیلی تند است. و آنکه در سیل افتاده، کجا مجال کنجکاوی های عقلانی و سیل شناسی و تفحص در مکانیک سیالات را دارد
عاشقان در سیل تند افتادهاند
بر قضای عشق دل بنهادهاند
نویسنده عبدالکریم سروش
گوینده آقائی
