خلاصه کتاب هنر کار کردن منتشر شده توسط کافه کتاب

هنر کار کردن

خلاصه کتاب هنر کار کردن، راهنمای کشف رسالت واقعی زندگی تان است و از شما میخواهد که صدای راستین درونی تان را از میان افکار آشفته تان بیابید. جف گوینز نویسنده کتاب هنر کار کردن در این کتاب با آوردن مثال هایی از داستان های واقعی از خواننده می خواهد که در مسیر زندگی کاری مهم و رسالتی عظیم را به انجام برساند. در خلاصه کتاب هنر کار کردن که کافه کتاب مهیا کرده شما می آموزید که چگونه کاری که برایش خلق شده اید را به انجام برسانید و حتی پس از مرگتان نیز نام و یادتان را زنده کنید. کتاب هنر کار کردن فرمول ثابتی برای پیدا کردن مسیر زندگی تان به شما ارائه نمی دهد اما نویسنده در این کتاب از شما میخواهد که با آگاهی، رسالت واقعی زندگی تان را هرچه زودتر شناسایی کنید. در این کتاب آموزنده با مفهوم واقعی رنج و شکست ها بیشتر آشنا خواهید شد و خواهید آموخت که چگونه بدون شادی و احساس لذت همچنان از چیزهایی که در اختیار دارید لذت ببرید.

بنابراین اگر فرصت مطالعه نسخه کامل کتاب هنر کار کردن نوشته جف گوینز را ندارید، پیشنهاد می کنیم این خلاصه کتاب را از طریق کافه کتاب دنبال کنید.

در ادامه میپردازیم به اینکه خلاصه کتاب هنر کار کردن مناسب چه کسانی است:

  • افرادی که از شغل فعلی شان احساس رضایت نمی کنند؛
  • کسانی که همواره به دنبال لذت و کسب رضایت هستند و از درد و رنج دوری می کنند؛
  • آنهایی که با هر شکست به زودی تسلیم سرنوشت شده و موانع را مانند دشمن خود فرض می کنند.

درباره نویسنده

جف گوینز ( Jeff Goins ) نویسنده ای است که اولین فعالیت خود را با تأسیس یک وبسایت شروع کرد و در آن تجربیات خود را با خوانندگان در میان گذاشت. تنها مدت کوتاهی بعد از راه اندازی وبسایتش، آمار بازدیدکنندگان آن بالا رفت و تعداد آن به ۴ میلیون نفر رسید! جف گوینز قبل از اینکه به رویای نویسندگی خود جامه عمل بپوشاند مدیر بازاریابی در یک مؤسسه غیرانتفاعی مسیحی بود. از دیگر کتابهای او می توان به کتاب بینابین (The In – Between) اشاره کرد که در آن، مجموعه تجربیات شخصی خود را در مورد چگونه زیستن با خوانندگان به اشتراک گذاشته است.

چگونه صدای درونتان را بشنوید

خانواده، مهم ترین تکیه گاه هر شخص است اما گاه حتی پدر و مادر هم نمی توانند معنای درست زندگی را به فرزندان شان بیاموزند. والدین در عصر امروز تمام تلاش خود را می کنند که فرزندانشان را از رنج دور نگاه دارند. پدر و مادرها هرگونه امکانات را برای فرزندانش شان فراهم می کنند تا آنها همانند خودشان درگیر تجربیات تلخ نشوند. اما خانواده های امروز از این حقیقت غافل هستند که تا ابد نمی توانند بار رنج فرزندان شان را به دوش بکشند.

داستان این خلاصه کتاب با مقدمه کوتاهی از سرگذشت پزشکی به نام اریک میلر شروع می شود؛ با این تفاوت که چکیده این داستان آموزنده، حول پسر ۵ ساله اش، گرگ می گردد نه خود او. این داستان کوتاه، شرح امید دوباره‌ی یک پسر بچه کوچک در پس درد و ناکامی است.

پسر اریک در سن ۵ سالگی دچار تومور مغزی می شود و بعد از جراحی، بخشی از بینایی اش را از دست داده و وضعیت جسمانی اش دچار اختلال می شود. پزشکان با کمال صراحت به اریک گفتند که شانس زنده ماندن گرگ کوچک تنها ۵ سال است؛ شاید هم کمتر شنیدن این خبر هر پدر و مادری را به درد خواهد آورد و امید را از زندگی شان حذف می کند. اریک هم با دیدن پسر بیمارش همه امیدش را از دست داده بود اما او با خود فکر کرد که حداقل در لحظات باقی مانده، از حضور پسرش لذت ببرد و قدر ثانیه به ثانیه بودن در کنارش را بداند. این تنها کاری بود که در آن شرایط به ذهن او و همسرش میرسید. آنها می خواستند وقت باقیمانده ای که هستی در اختیار پسرشان داده بود را جرعه جرعه زندگی کنند و تسلیم نشوند؛ اما این کار دشواری بود.

این شرایط سخت ممکن است برای هرکدام از ما اتفاق بیفتد و نمی توان روی آن کنترل داشت. با این همه اگر در این چالش ها بتوانیم دید خود را گسترش دهیم و نگاهی به دردهای افراد دیگر بیندازیم، قطعا پرتو کوچک امید، می تواند سیاهی ذهن مان را قدری روشن کند. آن امید کوچک با داستان زندگی یک دوچرخه سوار دوچرخه های دونفره به نام مت کینگ در زندگی اریک و همسرش شکل گرفت.

مت کینگ در اثر حادثه ای نابینا شده بود اما همچنان به ورزش مورد علاقه اش ادامه می داد. این موضوع تلنگری برای اریک بود؛ به همین منظور او دوچرخه ای برای گرگ تهیه کرد و برای اولین بار او را بر روی یک دوچرخه دونفره نشاند. این اتفاق، آغاز تپش دوباره زندگی در خانواده سه نفره شان بود. اریک بعد از مدتی تا اندازه‌ای بینایی اش را به دست آورد و توانست به تنهایی از پس راندن دوچرخه بربیاید. پیشرفت گرگ قابل توجه بود و اراده اش برای مقابله با بیماری، با یک دوچرخه دونفره ای که پدرش برایش خریده بود، قوت بیشتری گرفت. ۵ سال از این اتفاق گذشت؛ ضربان قلب گرگ همچنان مشتاقانه میزد و سرطان نتوانست آن پسر کوچک را از پای دربیاورد. هم اکنون بعد از گذشت ۱۴ سال، گرگ قادر به انجام کارهایی است که پزشکان از مشاهده آن شگفت زده شده اند. اگر نامش را معجزه نمی گذارید، پس برای این اتفاق بزرگ چه نامی را برازنده می دانید؟

این کتاب، کتاب معجزه ها نیست اما به رسالتي اشاره دارد که هرکدام از ما پس از تولد متعهد به انجامش هستیم.

چه نابینا و سوار بر روی یک دوچرخه دونفره، چه سالم و بینا در پشت اتومبیل آخرین مدل مان باشیم، ناگزیر محکوم به شناخت رسالت واقعیمان هستیم. این حکمی است که نه تنها باعث آزارمان نخواهد شد، بلکه راه را برای تکامل بیشتر به روی مان باز خواهد کرد. با این مقدمه، وقت آن رسیده که صادقانه به این پرسش پاسخ دهید. وقتی صبح از خواب بیدار می شوید و قصد رفتن به محل کارتان را دارید، آیا اجبار، باعث بیدار شدن شما می شود یا اینکه با کمال میل و اشتیاق خود را برای روز جدید آماده میکنید؟ اگر قدری با خودتان صادق باشید خواهید گفت که چندان به شغلی که در حال حاضر دارید علاقه نداشته و تنها برای تأمین مایحتاج زندگیتان به فعالیت می پردازید. متأسفانه این شرایطی است که اغلب ما در زندگی دچار آن شده ایم و گاه باعث بی میلی و بی انگیزگی مان می گردد.

اما جای هیچگونه نگرانی نیست چراکه راه حلی برای پایان دادن به این مشکل رایج و فراگیر وجود دارد!

این راه حل، پیدا کردن ندای درونیتان است که از شما میخواهد تحت هر شرایطی معنا را وارد زندگی تان کنید؛ هرچند بر سر شغلی باشید که علاقه ای به آن ندارید.

پیدا کردن انگیزه و معنایی که هر روز از شوق آن از خواب برخیزیم و کارهایمان را سر و سامان بخشیم، کار سختی نیست. اگر بتوانیم معنایی را در خلال فعالیت های روزانه مان بیابیم، آن وقت با شنیدن اولین صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شویم. اما با این حال رسالت ما فراتر از پیدا کردن شغلی است که برایش اشتیاق داریم. هرکدام از ما در مسیر زندگی مان سفری در پیش داریم که شخصی و منحصربه فرد است. وقتی معنای واقعی زندگی تان را بیابید متوجه می شوید که چقدر برای ایجاد تغییر در دنیای پیرامون خود مصمم هستید.

با مطالعه این خلاصه کتاب خواهید دید که چگونه ندای درونی تان را بشناسید و پاسخی مناسب به آن دهید. بدون تردید پیدا کردن معنا در زندگی می تواند هر زخمی را هرچند عمیق و دردآور، درمان کند و بخشی جدیدی را وارد زندگی تان کند که با کمک آن بتوانید مسیر رشدتان را راحت تر طی کنید.

در این خلاصه کتاب ، کافه کتاب به پرسش های زیر پاسخ خواهد داد:

  • چگونه رسالت درونی تان را از بین وقایع کودکی تان بیابید؛
  • چگونه بدون احساس لذت و شادی و تنها با تمرین عمیق به مهارت برسید؛ * و چرا فکر کردن به مرگ می تواند مسیر ما را برای یافتن رسالت واقعی مان هموار کند؟

رسالت خلاصه کتاب هنر کار کردن در کافه کتاب

گوش کردن به ندای درونی، زندگیتان را معنادار و لذت بخش می کند

همیشه چیزی از ما می خواهد که دست به کار متفاوتی بزنیم. در کودکی وقتی هنوز بزرگترها و جامعه، باید و نبایدهای مرسوم را در گوشتان زمزمه نمی کنند، شما عزمی راسخ داشتید که کاری متفاوت را به انجام برسانید. شاید وقتی در عالم کودکی با دست گرفتن یک گیتار اسباب بازی رویایتان را بازی می کردید و یا با تعمیر ماشین های اسباب بازی ادای مکانیک ها را درمی آورید، بهتر از رسالت تان آگاهی داشتید. اما متأسفانه وقتی بزرگتر می شوید، خانواده، مدرسه و جامعه از شما می خواهند که همانند یک انسان بالغ رفتار کنید. نانوا شدن، کفاش بودن و باغبانی، جزو شغل های به درنخور برایتان تعریف می شود و کمک کردن به آدمها کاری حاشیه ای و بدون دستمزد! |

جامعه از شما می خواهد در دنیای واقعی با مشاغلی مانند پزشکی و فضانوردی سری توی سرها درآورید و ریسمان موفقیت را یک شبه طی کنید!

وقتی از آدمها می پرسید که چرا دنبال کاری که دوست دارند نرفته اند، بهانه های تکراری مسلسل وار برای تان تکرار می شود. همه ما خیلی خوب آموخته ایم که چطور از زیر بار رسالتی که برای آن آفریده شده ایم شانه خالی کنیم. در عوض رسالت مهم را بر عهده پیامبران و برگزیدگان می گذاریم و در دنیای بی روح خود هر روز برای لقمه ای نان دست و پا می زنیم.

اغلب ما بی هدف از شاخه ای به شاخه دیگر می پریم و هرگز آرامشی که به دنبالش هستیم را نمی یابیم، اما باید بپذیریم که عصر امروز عصر آگاهی است. وقتی به زندگی افرادی نگاه می کنیم که با وجود چالش های بسیار، رسالت خود را به انجام می رسانند، ناخودآگاه حسرتی عمیق همه وجودمان را فرا می گیرد. ما احساس می کنیم به انجام کاری جدید و احساسی متفاوت نیازمندیم اما راهش را نمی یابیم. فکر کردن به قبض ها، اجاره خانه و تأمین مایحتاج زندگی، آن قدر اهمیت پیدا کرده که در این بین تنها عده معدودی جسارت خطر کردن و خارج شدن از محدوده آرامش خود را پیدا می کنند.

مسیر شغلی ما همانند انشایی است که توسط دیگران برایمان دیکته شده و ارزش هایی که برای آن تعیین کرده ایم متعلق به خودمان نیستند. بیایید قبول کنیم که وظیفه و رسالت ما، تنها ساعت ها پشت میز نشستن و خمیازه های کسالت آور به خاطر شغل کسل کننده مان نیست! ما نیاز به اندکی جسارت داریم تا مسیر زندگی مان را تغییر دهیم.

قبل از هرچیزی شنیدن صدای درون، مهمترین قدم برای شروع مسیر متفاوت تان است. شاید قبل از هرچیز باید ببینید که کجا ایستاده اید؛ برای مثال از شغل فعلی تان شروع کنید. نام قدم اول را آگاهی می گذاریم.

طبق آمارها، تنها ۱۳ درصد از جمعیت شاغل بر روی کره زمین از شغلی که دارند، احساس رضایت می کنند!

این آمار واقعا تکان دهنده است اما در عین حال می توانیم آن را تغییر دهیم. وقتی متوجه می شویم که در داشتن احساس نارضایتی از شغل مان تنها نیستیم و افراد زیادی در دنیا، چنین تجربه ای دارند، آن وقت وجود چنین مشکلی را آخر دنیا فرض نمیکنیم و برای تغییر اوضاع خود مصمم تر می شویم شاید با خود فکر کنید اگر به دنبال شغلی باشید که واقعا از آن لذت می برید، آن وقت به همه این مشکلات خاتمه خواهید داد. اما این، بهترین راه حل نیست . تصور کنید روزی تمام نانواها، کارمندان شهرداری، خدمتکارها و یا منشیها دست از کار بکشند و بخواهند شغل شان را با کاری بهتر جایگزین کنند. نتیجه قابل حدس است و جز نابسامانی در اوضاع جهان، چیز دیگری را به دنبال نخواهد داشت. تصور کنید چقدر این احتمال وجود دارد که یک نانوای ساده که پیشه خانوادگی اش را نسل به نسل حفظ کرده بتواند در کاری مثل تجارت موفق شود؟ چقدر باید زمان صرف کند و چه موانعی در انتظارش خواهد بود؟ ما به جای اینکه به انسان ها بیاموزیم تا معنا را در هر شغلی که هستند پیدا کنند، اغلب، تغییر دادن شغل را به آنها پیشنهاد می دهیم که اصلا درست نیست. این راه حلی سطحی و بسیار کلی است.

مشکل اصلی بیشتر ما این است که تنها به لذت و درد توجه می کنیم؛ ما از شغل مان خوش مان می آید چون شیفته آن هستیم و از درد به دوریم! فقط همین!

اما اگر لنز دوربین را تغییر دهید و به جای آن روی انسانهای مقابل خود زوم کنید، خواهید دید که چیزی فراتر از درد یا لذت موجود در شغل وجود دارد: معنای پشت فعالیت ها، این معناست که حتی به عمل ساده ی درست کردن خمیر نان، جارو زدن معابر خیابان، پاسخ دادن به تلفنی ساده و یا کاری اداری و خسته کننده، روح می بخشد. اگر هدف از تمامی این کارها تغییری در دنیا و خدمت به بشر باشد، آن وقت هر شغلی معنای خودش را پیدا می کند.

مادامی که تنها به فرار از شکست فکر می کنید و شغلتان را به خاطر منافع شخصیتان دوست دارید، نمی توانید معنای زندگی تان را بیابید.

اگر سرتان را بیش از حد شلوغ کرده اید و تنها، لذت و کسب منفعت است که شما را به شغل تان متعهد کرده، قادر به شنیدن ندای درونتان نخواهید بود. شنیدن ندای درون، معنای گمشده زندگی تان را در شما بیدار کرده و انگیزه ادامه راهتان خواهد شد. شادی و لذت، آن چنان که فکر میکنید تجربه بزرگی نیست!

در داستانهای موفقیت اینطور خوانده ایم که انسانها دو دسته اند. دسته اول کنترل سرنوشت شان را به دست دارند و دسته دیگر زندگی را طرحی از پیش تعریف شده می دانند. دسته اول بعد از مشخص کردن اهدافشان، با چنگ و دندان به چیزی که اعتقاد دارند می چسبند و دسته دوم حتی هنگام مرگشان نیز از کارهایی که انجام نداده اند، حسرت نمی خورند؛ این دسته از افراد بر این باورند که قادر به کنترل سرنوشت خود نبوده و در بازی زندگی، تنها مهره ای ناچیز هستند؟

اگر این دو فرضیه را برای معمای زندگی در این دنیا بپذریم، در هر صورت متحمل رنج خواهیم شد. در مسیر رسیدن به اهداف، حتی اگر همانند دسته اول انسانها قدرت و جسارت هم داشته باشیم، محکوم به تحمل کردن موانعی هستیم که گاه دستمان را برای رسیدن به خواسته های مان می بندد. همچنین اگر همه چیز را در اختیار سرنوشت و طرح قبلی بدانیم، باز هم رنج، عنصر جدایی ناپذیر زندگی مان می گردد.

اما با این حال، راه سومی هم وجود دارد. اگر بتوانیم نحوه واکنش و نوع نگاهمان را نسبت به اتفاقات پیرامون خود تغییر دهیم، دیگر با اندک موفقیتی هیجان زده نمی شویم و با قدری ناملایمت از کوره در نخواهیم رفت. این همان معنایی است که هرکدام از ما نسبت به جهان پیرامون مان برای خود انتخاب می کنیم و باعث می شود که از لحظه به لحظه زندگیمان، حتی با وجود رنجها و ناکامیها لذت ببریم.

ویکتور فرانکل، روان شناس سوئیسی چارہ کار را «لوگوتراپی» یا «معنا درمانی» خوانده. او که یکی از بازماندگان هولوکاست است در طول اسارتش نکته جالبی را درخصوص ذات انسان فهمید. او آموخت که هدف انسان، تنها شاد بودن و رهایی از دردها نیست، بلکه وجود معنا، چیزی است که می تواند در هر شرایطی، بذر امید را در دل انسان ها بکارد و آنها را از رسالتشان آگاه سازد. خوشحالی، غایت نهایی زندگی ما نیست و ما به چیزی متعالی تر و ارزشمندتر نیاز داریم.

تمامی مشکلاتی که در مسیر زندگی به سراغ ما می آیند، تنها فرصتی هستند که ما بتوانیم پتانسیل درون خودمان را کشف کنیم و خود را بهتر بشناسیم. مشکلات و موانع، آزمونی است که اراده و انگیزه ما را برای قدمهای بعدی تقویت کرده و قوی ترمان می کند. ویکتور فرانکل، نویسنده کتاب انسان در جستجوی معنا، به خوبی از این موضوع پرده برمی دارد که همه انسانها در هر شرایطی که باشند، با یافتن معنا، قادر به تحمل سخت ترین چالش ها خواهند بود.

همه ما در مسیر شناخت معنای زندگی، نیاز به آگاهی داریم. آن آگاهی چیزی نیست جز تشخیص ندای درونمان

شنیدن ندای درون، گاه در پس اتفاقاتی سخت به صورت تلنگرهایی، روح خفته ما را بیدار می کند و از ما می خواهد تا هدفمندتر مسیر زندگی مان را طی کنیم. هر چالش، پیامی بزرگ برایمان دارد که باید با آگاهی، بر روی آنها متمرکز شویم. چالش ها و موانع، همچون معلمی سخت گیر اما دلسوز و مهربان به ما می آموزند که باید تصمیمی جدی برای تغییر شرایط خود بگیریم.

همه ما به معنا نیاز داریم و گاه در پس وقایعی سخت و دشوار، موفق به شنیدن ندای درونیمان می شویم. رسالت ما درست از آن جایی شروع می شود که درد را با آغوشی باز بپذیریم و به جای فرار از آن، با معنا بخشیدن به زندگی مان بر سرنوشتمان فرمانروایی کنیم. احساس ترس خوب است؛ اما به شرطی که اجازه ندهیم بر ما حکومت کند!

نویسنده کتاب، داستان زنی به نام جودی را روایت می کند که همسرش به سرطانی بدخیم مبتلا شده بود. با اینکه پزشکان از شانس ادامه حیات همسر جودی قطع امید کرده بودند اما همسر او با بی توجهی و آگاه نشدن از روند بیماری اش قصد داشت که خود را نجات دهد. جودی به این فکر افتاد که شاید در این مواقع، نوشتن نامه و بیان کردن احساسات از سمت بیماران به خانواده شان بتواند راهگشا باشد. او به این فکر می کرد که اگر فرد بیمار نتواند از پس بیماری اش بربیاید لااقل آن آخرین دست نوشته ها، می تواند باعث آرامش بازماندگانش شود.

جودی کارگاهی تشکیل داد و در آن از کسانی که چنین تجربه ای داشتد خواست تا احساسات خود را به صورت نامه به قلم دربیاورند. مجموع این نامه ها به صورت کتابی در آمد و جودی نیز در کارگاههایی که به همین منظور برپا کرده بود توانست معنای زندگی را بیابد.

همسر جودی در مدت بیماری اش هرگز زیر بار نوشت نامه نرفت و باور داشت که جودی، سرطان او را بیش از اندازه جدی گرفته است. بعد از مدتی کوتاه همسر جودی فوت شد بدون اینکه از خود نامه ای برجای بگذارد. دختر جودی هم ازینکه پدرش چنین نامه ای در طول حیاتش ننوشته بود بسیار دلخور بود و همین موضوع جودی را از ادامه کارش بازداشت. او کارگاه را تعطیل کرد و ترجیح داد که در عزای همسرش بنشیند. بعد از مدتی مردی از جودی خواست تا یکی از آن کتابها را برای کمک به فردی بیمار دراختیارش بگذارد. جودی این کار را انجام داد و بعد از یک ماه نامهای با مضمون قدردانی دریافت کرد. زنی که به بیماری سرطان مبتلا بود با خواندن کتاب، نامه ها و نوشتن نامه ای احساسی برای فرزندانش توانسته بود آخرین لحظات عمرش را با آرامش پشت سر بگذارد.

جودی متوجه شد که نامه ننوشتن همسرش، یک شکست نبود؛ بلکه فرصتی بود که او بیش از هرچیز دیگر، رسالتش را به انجام برساند. جودی معنای زندگی اش را با مرگ همسرش یافته بود. او مجددا کارگاه های خود را برپا کرد و قوی تر از گذشته به کارش ادامه داد.

آن چیزی که باعث فلج شدن هریک از ما می شود ترس ما از شکست و ناکامی است.

با این وجود شکست واقعی، جواب منفی شما به انجام رسالتی است که معنا را وارد زندگیتان میکند! رسالت شما هرچقدر هم که سخت باشد، باید به دنبالش بروید و دست از تلاش و ممارست برندارید. اما قبل از اینکه رسالت خود را به انجام برسانیم، باید به این موضوع باور داشته باشیم که هر کدام از ما برای انجام مأموریتی بزرگ پا به عرصه گیتی گذاشته ایم.

مادامی که معنای زندگی را نیابیم، سرگردان هستیم و از هیچ کاری لذت نخواهیم برد. ترس ها، تنها باعث می شود که خودتان را به انجام کارهای سطحی و تکراری محدود کنید. بنابراین، تنها ترس واقعی شما، باید ترسیدن از شکست در برابر انجام رسالت تان باشد!

خانواده، مهمترین تکیه گاه هر شخص است اما گاه حتی پدر و مادر هم نمی توانند معنای درست زندگی را به فرزندان شان بیاموزند! والدین در عصر امروز تمام تلاش خود را می کنند که فرزندانشان را از رنج دور نگاه دارند. پدر و مادرها هرگونه امکانات را برای فرزندانش شان فراهم می کنند تا آنها همانند خودشان درگیر تجربیات تلخ نشوند. اما خانواده های امروز از این حقیقت غافل هستند که تا ابد نمی توانند بار رنج فرزندان شان را به دوش بکشند.

تحت تأثیر چنین آموزشی، وقتی بچه ها وارد اجتماع می شوند، تحمل شنیدن پاسخی منفی یا روبرویی با موانع راه را ندارند. آنها در هیاهوی اجتماع احساس سرگردانی می کنند و درنهایت بدون انجام رسالت شخصیشان روزهای تکراری عمرشان را می گذرانند؛ همه ما درگیر تجربیات تلخی شده ایم که گاه در آن لحظات احساس پوچی و ناامیدی می کنیم. اما اگر قدری عمیق تر به وقایع گذشته خود نگاه کنید متوجه می شوید که تمامی آن اتفاقات از معنایی عمیق برخوردارند. حتی سرزدن به یک رستوران معمولی و آشنا شدن با فردی جدید، كل زندگی تان را تحت تأثیر قرار می دهد. اگر قدری عمیق تر به حوادث پیش آمده در زندگیمان توجه کنیم، متوجه می شویم که زندگی، | مجموعه ای از حوادث درهم ریخته و تصادفی نیست. هر اتفاقی معنایی را در پس خود دارد که با درک آن به آگاهی تان اضافه خواهد شد. این آگاهی همان چیزی است که کلید یافتن رسالت واقعی تان است.

یک تکنیک خوب برای شنیدن ندای درون این است که فهرستی از رویدادهای مهم و یا تکراری زندگی تان را بنویسید.

ممکن است در این فهرست بعضی از وقایع، چندان مهم و ویژه به نظر نرسند؛ اما نوشتن آن ها ضروری است. وقتی فهرست تان را آماده کردید، به دنبال وجه اشتراک بین آن وقایع بگردید. بررسی کنید که چه نکته ای در تمامی آن وقایع مشترک است. برای مثال وقتی از کار مورد علاقه تان اخراج شدید بعد از آن چه چیزی در شما بیدار شد؟ چه مهارت هایی به دنبال این شکست به شما اضافه شد؟ و یا چگونه رویدادی خاص از سمت شما، زندگی شخص دیگری را تحت تأثیر خود قرار داد؟ تمامی این پاسخ ها به شما سرنخی خواهد داد که هر اتفاقی در زندگیتان، گامی به سمت جلوست؛ گامی که آرام آرام شما را به این تفکر انداخته که بعد از مدت ها زندگی، حال چه می خواهید و چگونه قرار است به آن برسید.

پیدا کردن رسالت شخصی از آغاز ممکن نیست و همانطور که توضیح دادیم تنها با قدمهای کوچک و پیوند دادن وقایع مختلف به یکدیگر می توانید رفته رفته به آن برسید. تمامی اتفاقات ریز و درشت زندگیتان حاوی پیامی شخصی برای شماست. با آگاهی از این موضوع قادر خواهید بود که بعد از مدتی پیام و معنای زندگی تان را تشخیص دهید.

از شکست ها درس بگیرید و دست از اهدافتان برندارید

بیشتر ما هنوز نمی دانیم که در زندگی چه می خواهیم. اگر از ما بپرسند که رویایمان چیست، ممکن است ساعت ها در مورد آن فکر کنیم. ما به دنبال فرصت ها نیستیم و انتظار صاعقه ای را داریم که روزی از روزها درخششی در زندگیمان ایجاد کند. به جای اینکه منتظر فرصت ها باشیم خیلی خوب است که دست به اقدام بزنیم. اما قبل از اینکه وارد مسیر جدیدتان شوید بهتر است واقعیات وجود در جهان را بپذیرید. جهان به هیچ وجه عادلانه نیست و موانع و شکست در پشت تک تک اهدافتان در کمین است.

ممکن است بدون حرکت هیچ اتفاقی نیفتد اما با حرکت کردن شانس خوب زندگی را به خود خواهید داد. پیمودن مسیری که پر از سنگلاخ و سراشیبی باشد خیلی بهتر از ایستادن و توقف است؛ حداقل همان جاده پر پیچ و خم درنهایت شما را به مقصدی خواهد رساند.

ما اغلب تصور می کنیم که رسالت مان روزی از روزها با تلنگری شگفت انگیز، در خانه مان را خواهد زد و از ما دعوت می کند که کاری را به انجام برسانیم. اما باید بگوییم که اصلا اینطور نیست. بهترین راهی که میتوانید معنا و رسالت واقعی زندگی تان را بیابید، قدم برداشتن است. وقتی قدمهای اول را برمیدارید به تدریج ابهامات شما برطرف شده و معنای واقعی زندگی تان را می یابید. ما بیش از اینکه به یک نقشه نیاز داشته باشیم، به ابزاری ساده مانند بیل نیاز داریم.

اگر صدای درونی تان را شنیدید، وقت آن رسیده که برای رسیدن به معنای واقعی زندگیتان قدم بردارید. پیدا کردن معنای زندگی، قدم آخر نیست و تازه شروع کار است. رسیدن به اهداف واقعیتان، همانند سوار شدن در یک آسانسور نیست بلکه لازم است که قدمهایتان را پله به پله بردارید.

در مسیر رسیدن به اهدافتان از شکستها نهراسید و از آن پلی برای رسیدن به مراحل بالاتر بسازید.

زمانی که استیو جابز درنهایت بدشانسی از شرکت اپل اخراج شد، به جای ناامیدی، فعالیت خود را در شرکت پیکسار از سر گرفت. او به جای اینکه آن چالش را به شانس بدش نسبت دهد، با تلاش بیشتر توانست بعد از مدتی مجددا به اپل بازگردد و تغییری بزرگ در دنیای پیرامون خود ایجاد کند. این خیلی طبیعی است که در مسیر اهداف، گاه به عقب برگردیم و مجددا قدمهای جدیدی برداریم؛ اما مراقب باشید که در این مسیر به راحتی تسلیم نشده و دست از تلاش برندارید.

درعین حال به این نکته توجه داشته باشید که زندگی شما تک بعدی نیست. همه ما در زندگی علاوه بر شغلی که داریم، وظایف دیگری نیز برایمان تعریف شده است؛ مانند تربیت فرزندان، نقش دوست و حامی و یا نقشی که به عنوان فرزند برای والدین خود ایفا می کنیم. زندگی شما با کار، روابط خانوادگی، تفریح و اهدافتان شکل می گیرد و همواره باید بر روی تمامی این حوزه ها مدیریت داشته باشید.

با تعیین هدف و معنای واقعی زندگی تان، کار شما به اتمام نمیرسد، بلکه باید در تمامی زمینه ها بدرخشید و زندگی خود را از تک بعدی بودن خارج کنید.

ذهنیت رشد، چیزی است که مسیر زندگی تان را دگرگون می کند

احتمالا همه ما در کودکیمان، تجربه مورد تشویق قرار گرفتن از سوی خانواده را داشته ایم. اغلب اوقات اگر نمرات درسیتان متوسط بود، احتمالا پدر یا مادرتان به شما گفته اند که بیشتر تلاش کنید و این احتمالا همه چیزی است که از مفهوم تلاش کردن می دانیم!

شاید اگر گاهی در زندگی با وجود تلاش هایمان به نتیجه دلخواه نرسیدیم، خیلی خوب خودمان را آرام می کنیم چرا که تمام سعی مان را کرده ایم. بیشتر ما با یک بار شکست خوردن خیلی زود تسلیم سرنوشت میشویم و یا عدم موفقیت مان را به نداشتن استعداد ربط می دهیم.

روان شناسی به نام کارول دوک (Carol Dweck بر این باور است که تفاوت بین افراد موفق و ناموفق به نوع طرز فکرشان مرتبط است. بر اساس گفته او، انسان های موفق از ذهنیت مبتنی بر رشد برخوردار هستند اما انسان های ناموفق ذهنیتی ثابت دارند. افراد با ذهنیت ثابت به همان توانایی های محدود خود بسنده کرده و حاضر نیستند از مرز تواناییهایشان فراتر روند. در عوض افراد با ذهنیت مبتنی بر رشد، پتانسیل زیادی برای ارتقا و پیشرفت دارند. این دسته از افراد بر این باور نیستند که سوپرمن یا نابغه ای استثنایی شوند، اما همینکه بهتر از دیروز خود عمل کنند، آسوده خاطر می شوند.

این کاملا به انتخاب شما بستگی دارد که از چه ذهنیتی در زندگیتان بهره ببرید. اگر با حسرت به افرادی نگاه می کنید که موفقیت شان را مدیون استعداد ذاتی شان می دانید، شما ذهنیت ثابتی دارید. افرادی که از ذهنیت رشد بهره مند هستند خیلی خوب می دانند که با تمرین های متوالی و استمرار میتوانند در هر کاری به درجه استادی برسند. اما کلمه تمرین به سادگی انجام چند عمل تکراری و پیوسته برای هدفتان نیست. منظور از تمرین، تمرینی عمیق است که درنهایت از شما یک متخصص در حوزه مورد علاقه تان می سازد.

تمرين عميق شامل انجام کارهای تکراری و پیوسته ای است که اغلب به شکست می خورد.

تمرین عميق، فعالیت راحتی نیست که به سادگی انجامش دهید. در تمرین عمیق به جای لذت و شادی، اغلب درد و شکست را تحمل می کنید. فکر می کنید رسالت شما کجا پنهان شده؟ جایی که پشت سر هم شکست می خورید و مجددا و بدون خستگی به تمرین ادامه می دهید. خیلی ها به اشتباه فکر می کنند که تمرین، باید با انگیزه همراه باشد و نهایت لذت را از آن ببرند!

بگذارید با شما صادق باشیم؛ تمرینی که درد را در شما بیدار نکند، نمی تواند باعث رشدتان شود. حتی عضله های بدن شما در اثر کار با وزنه های سنگین و ورزش سخت، قدرتمندتر می شوند؛ پس چرا نباید در دیگر حوزه های زندگیتان با درد مأنوس شوید؟ ممکن است کاری را انجام دهید که سرگرم کننده نیست و یا خیلی زود باعث کسالت تان شود؛ اما اگر آن کار، رسالت واقعی تان باشد چطور؟

در جهان هیچ چیز متعالی و ارزشمندی با آسودگی به دست نمی آید حتی پیدا کردن رسالت واقعی زندگی تان! اگر بتوانید هدفی را انتخاب کنید که تا سر حد خستگی و شاید هم بیزاری برایش تمرین کنید و روز بعد هم آن تمرین را تکرار کنید، قطعا هدف ارزشمندی را انتخاب کرده اید. مطمئن باشید که اگر بتوانید کاری را با وجود آزاردهنده

بودنش دوست بدارید، خود را در معرض چالشی قرار خواهید داد که در نتیجه آن، مهارتهایتان شکوفا خواهد شد. اما گاهی وجود شکست ها، به معنای این است که نباید کاری را انجام دهیم. ما در مسیر یافتن رسالت شخصی باید نسبت به نشانه ها آگاهی داشته باشیم و چشممان را برای دیدن فرصت های جدید باز کنیم. چندبار شکست خوردن و دوباره برخاستن، یا شما را به هدفتان می رساند و یا تلنگری به شما خواهد زد که مسیرتان را تغییر دهید؛ هوشیار بودن در این لحظات شرط اصلی رشدتان است.

در مسیر زندگی، راهنماها را فراموش نکنید

همانطور که در بخش قبلی این خلاصه کتاب توضیح دادیم، شنیدن ندای درون و یافتن رسالت در زندگی، از مهمترین عواملی هستند که می توانند زندگیتان را از یکنواختی و بیهودگی بیرون بیاورند. هرچند یافتن معنا در زندگی، سفری شخصی است اما در این مسیر طولانی، همه ما نیاز به راهنمایانی داریم که بتوانند روند طی کردن مسیر را برایمان آسان تر کنند. یافتن راهنمای خوب و باتجربه، به اندازه گوش کردن به ندای درونتان اهمیت دارد و نباید نسبت به آن بی توجه بود.

شاید وقتی زندگی افراد موفق را مطالعه می کنید با خود بگویید که همه آنها افراد خودساختهای هستند که تنها با اتکا به خود توانسته اند به مراحل بالا صعود کنند. اما این نکته را فراموش نکنید که همه افراد موفق، در مسیر زندگیشان از کمک راهنمایان و اساتید باتجربه بهره برده اند. موفق ترین افراد، کسانی هستند که در مسیر زندگی از افراد باتجربه و آگاه کمک بگیرند و خود را به اوج موفقیت برسانند.

هرفردی که در مسیر زندگی تان با او مواجه می شوید همانند معلمی است که می توانید از او درس بگیرید؛ رفتارهای درستش را الگوی خود کنید و از اشتباهاتش درس بگیرید. جهان همانند مدرسه ای بزرگ است و انسانها معلمان آن هستند. با نگاه کردن به زندگی افراد موفق و داستان زندگیشان، می توانید قدرت نهفته خود را بیدار کنید و شما هم روزی در مسیر معنای زندگیتان گام بردارید؛ مانند استیو جابز که دانشگاه را برای یافتن معنای واقعی زندگی اش ترک گفت. او هم روزی به ندای درونش گوش داد و مسیری را در پیش گرفت که با همه وجود به آن ایمان داشت.

در هر شغلی که هستید دست از یادگیری و بالابردن مهارت های خود برندارید. همچنین به شکست ها و موانع، به عنوان پدیده ای عجیب و دردآور نگاه نکنید؛ بلکه آنها را لازمه رشد خود بدانید. یکی از مهم ترین تکنیکها این است که تنها کارهای تکراری را تمرین نکنید. برای اینکه به قدرت واقعی نهفته درونتان دست یابید، لازم است که از محدوده امنتان خارج شوید.

شما برای شروع مهارت و دانش جدید، نیاز به تمرین دارید و هرچقدر بیشتر تمرین کنید قطعا نتایج بهتری را تجربه خواهید کرد. اما به خاطر داشته باشید که ما نمی توانیم به همه چیزهایی که دوست داریم برسیم. اگر احساس می کنید در موضوعی خاص به پیشرفتی که مدنظرتان است نرسیده اید، شاید وقت آن رسیده که مسیر جدیدی را انتخاب کنید؛ این نشان می دهد که هنوز موفق به شنیدن ندای درونتان نشده اید.

تمرین هایی برای پیدا کردن رسالت شخصیتان

ما برای شنیدن ندای درون و طی کردن مسیری که در آن رسالت مان را به سرانجام برسانیم، نیازمند تمرین هستیم. انجام این تمرین ها شما را به شناخت بیشتری از خودتان می رساند و به تدریج در اثر تکرار و ممارست به معنای زندگی تان پی خواهید برد.

برای تمرین اول، یک قلم و کاغذ بردارید و تمامی رویدادهای مهم زندگی تان را در کودکی بنویسید. اگر چیز زیادی به خاطر ندارید میتوانید از والدین و دیگر اعضای خانواده تان کمک بگیرید.

به دنبال این باشید که چه چیزهایی در کودکی بیش از چیزهای دیگر باعث ایجاد شور و هیجان در شما شده است. از والدین تان بپرسید که آیا رفتاری عجیب و غیرطبیعی در کودکی داشته اید که آنها را شگفت زده می کرد؟ از دوستان و آشنایان خود بپرسید که از نظر آنها شما چه کاری را بهتر از بقیه انجام می دهید؟ ممکن است آنها به نکاتی اشاره کنند که خودتان اصلا به آن توجه نکرده اید.

در تمرین دوم، راهنمای خود را از میان افرادی که در نزدیک شما هستند و به آنها دسترسی دارید، برگزینید. قطعا در زمینه شغلی و یا هدفی که انتخاب کرده اید افرادی را می شناسید که میتوانید از تجربیات آنها استفاده کنید. بهتر است با آنها ملاقات کرده و تمامی نکات آموزنده ای را که می شنوید، یادداشت کنید. این کار همانند یک دوره کارآموزی رایگان برایتان محسوب خواهد شد و در عین حال روابطتان را هم وسعت می بخشد.

تمرین سوم، پیمودن قدمهای تدریجی اما پیوسته، در انجام تمریناتتان است.

به جای پرشهای بزرگ، با قدمهای کوچک مسیر را آغاز کنید. بدین منظور، فهرستی از کارهایی که میتوانید حتی در نهایت خستگی آنها را انجام دهید تهیه کرده و بررسی کنید که نسبت به کدام یک از آنها شور و اشتیاق بیشتری دارید. البته ممکن است انتخاب اول تان اشتباه باشد؛ این را از روند رشدتان به خوبی خواهید فهمید. فعالیتی را انتخاب کنید که در اثر خستگی و مداومت زیاد از انجامش، در آن مهارت کسب کرده اید و روی همان موضوع متمرکز شوید.

در تمرین چهارم، سعی کنید که طرح بلندمدتی برای خود برنامه ریزی کنید.

به جای تمرکز بر روی هفته ها یا پایان ماه، از خود بپرسید که تا پایان سال چه قدر میتوانید برای هدفتان وقت بگذارید. این کار، دید شما را نسبت به مسیری که در پیش رو دارید روشن تر خواهد کرد. در بخش بعدی این خلاصه کتاب راجع به تمرین آخر اما مهمی که باید نسبت به آن آگاهی داشته باشید، بیشتر صحبت خواهیم کرد.

رسالت شما همانند میراثی است که به نسل های بعد منتقل می شود، تمرین آخر در مسیر شنیدن ندای درونتان، پی بردن به این حقیقت است که رسالت تان فقط در مورد شما نیست و قطعا می توانید دستان افراد زیادی را در طول مسیرتان بگیرید.

هرگز در یاری رساندن به دیگران کوتاهی نکنید؛ حتی اگر در قالب جملهای انگیزه بخش و یا هدیه دادن کتابی انگیزشی به دیگران باشد. رسالت شما بزرگتر از انجام کاری مانند نوشتن یک رمان است، چون این ندای درونی، از شما میخواهد تا کاری را ارائه دهید که حتی بعد از مرگتان جاودانه بماند. رسالت شما حتی پس از مرگ هم می تواند الهام بخش باقی انسان ها باشد همچنانکه رسالت استیو جابز بعد مرگش نوری را به جهان اضافه کرده است.

در مسیر شنیدن صدای درون و انجام رسالت تان قرار نیست شاهکار بی همتایی خلق کنید؛ همینکه راه شما پس از مرگ تان هم ادامه پیدا کند، بسیار اهمیت دارد. موتزارت، بتهوون، اینشتین و بسیاری از مشاهیر جهان، ندای درون خود را شنیدند و کاری کردند که بعد از مرگشان هم یاد و خاطره شان جاودان بماند. آثار آنها زندگی بسیاری از انسانها را تحت تأثیر قرار داده است؛ به طوری که میتوان گفت که آنها هرگز نمرده اند!

تمرین هایی برای رشد شخصی در هنر کار کردن کافه کتاب

فکر کردن به مرگ در پیدا کردن رسالت واقعی تان می تواند بسیار اثربخش باشد.

آلبرت اودرزو (Albert Uderzo)، تصویرگر مشهور فرانسوی، حقیقت مرگ و اهمیت پیدا کردن رسالت شخصی اش را به خوبی درک کرده بود. او خالق داستان های آستریکس بود و بعد از مرگش میراث خود را به شخص دیگری منتقل کرد. او به دنبال این بود که میراثش را حتی پس از مرگش نیز زنده نگه دارد و موفق هم شد.

همچنین توجه داشته باشید که کشف رسالت درون، تنها انجام دادن شغلی که آرزویش را دارید نیست؛ بلکه زندگی کردن با تمام وجود و به دنبال آن مرگی است که بعد از نبودنتان، نام و خاطره تان را زنده نگاه دارد. این رسالتی است که بر دوش تک تک ما گذاشته شده و تنها راه برای یافتن آن، شنیدن ندای درونتان است؛ ندایی که می خواهد هم اکنون بیدار شوید و دست به کاری بزنید که کل دنیا را شگفت زده کند؛ حتی پس از مرگ تان!

سخن پایانی

انسان، گرفتار افکارش است؛ میلیون ها فکر و رویایی که آن قدر ذهن او را مشغول خود می کند که گاه در تشخیص و درک صحت آن گیج و وامانده می شود. ما برای شنیدن صدای درون و درک رسالت واقعی زندگی مان، به عنصر آگاهی نیاز داریم. آگاهی یک شبه به دست نمی آید و این مسیر طولانی به دور از موانع و مشکلات نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که رنج و درد را همچون بخشی طبیعی از زیستن پنداشته و در مسیر انجام رسالت مان از هیچ چیزی نهراسیم.

داشتن ذهنیت رشد می تواند در این مسیر کمک زیادی به هرکدام از ما کند. افرادی که دارای ذهنیت رشد هستند موانع و شکست ها را همچون آزمونی برای بهتر شدن و قدرتمند شدن می پندارند و در پس هر اتفاق درس آن رویداد را با کمال وجودشان درک می کنند.

همچنین زندگی سلسله ای از اتفاقات پیچیده و نامنظم نیست؛ بلکه در پس هر اتفاق، نشانه و مفهومی نهفته است که با آگاهی و درایت می توان به آن دست یافت.

رسالت هر کدام از ما در پس اتفاقاتی که از کودکی با ما عجین شده خفته است و گاه با یک تلنگر خود را به ما نشان می دهد؛ تلنگری که گاه در پس یک اتفاق باعث درخشش چشمان مان می شود و روح خفته مان را بیدار می کند. رسالت زندگی از ما میخواهد تنها به خود نیندیشیم و تا زمانی که زندگی می کنیم برای بهتر شدن خود و دنیایی که در آن ساکن هستیم، قدم برداریم.

ندای درون مان از یکایک ما میخواهد که نه فقط به زمان حال بلکه به زندگی پس از مرگ هم فکر کنیم. چه یک نانوای ساده باشیم چه یک کارشناس آیتی، فرقی نمی کند؛ ندای درون به دنبال شاهکار نیست بلکه از شما ردپایی را طلب می کند که پس از مرگ تان چراغ راه انسان های دیگر باشد.

پیشنهاد کاربردی

از خطر کردن نهراسید! وقتی درگیر چالشی بزرگ می شوید هرگز به خود ترس راه ندهید و آن را به منزله فرصتی برای رشد بیشتر در نظر بگیرید. چالش ها فرصتی هستند که ما را از منطقه امن مان خارج می کنند و شهامت تجربه چیزهای جدید را به ما می دهند. از اشتباه کردن نترسید چون اشتباه، همانند سیستمی نظام مند باعث کسب تجربه شده و شما را به هدفتان نزدیک تر می کند. بنابراین برای وارد شدن به دنیای ناشناخته ها و کشف پتانسیل درونتان لازم است که از منطقه امنتان خارج شوید تا روی دیگر زندگی را ببینید.

پیشنهاد مطالعه بیشتر:

کتاب بینابین (The In – Between ) نوشته جف گوینز (Jeff Goins)

اکثر افراد به دنبال رویدادهای بزرگ و شگفت انگیزی هستند که برای یک لحظه همه زندگی شان را تغییر دهد. اما اگر چیزی که انتظارش را می کشیم در همان لحظه هایی باشد که بین این اتفاقات بزرگ و در خلال آن رخ می دهد چه؟ اگر اتفاقات کوچک در بین اتفاقات بزرگ، هویت و مسیر زندگی مان را تغییر دهد؛ آن وقت توجه بیشتری به آنها نخواهید کرد؟ کتاب بینابین، حاصل تجربیات شخصی جف گوینز بوده و به این موضوع می پردازد که اهمیت اتفاقاتی که در بین رویدادهای بزرگ زندگی مان وجود دارد بسیار بیشتر از آن لحظات شگفت انگیزی است که به نظرمان بزرگ می رسند.

در این کتاب خواهیم آموخت که به جای تمرکز بر روی رویدادهای بزرگ، بهتر است نگاه خود را به اتفاقات و لحظاتی که در این بین خفته اند و انتظار توجه مان را می کشند، معطوف کنیم. چقدر خوب است که به جای بیتابی برای وقوع رویدادهای بعدی، به آن چیزی که در همین لحظه وجود دارد توجه کنیم و آن را با همه وجود زندگی کنیم.

درباره‌ی باریستا

باریستا قدیمی ترین و اولین ادمین کافه کتابه. عاشق کتاب، مترجم، نویسنده و پر ذوق. در حال حاضر داره وبسایت کافه کتاب رو هم مدیریت میکنه و تمام تلاشش اینه که بهترین چکیده ها برای کافه کتابی ها گزینش بشن.

همچنین ببینید

قله موفقیت

افراد موفق چگونه می‌اندیشند ؟!

بیاموزید که راهِ موفقیت خود را پیدا کنید. کتاب How Successful People Think نوشته John …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *