عصر خشونت نوشته Pankaj Mishra
چه چیزی از این چکیده کتاب نصیبتان میشود؟ دریابید چرا اینقدر خشم و ناامیدی در جهان امروز زیاد شده است.
بسیاری از مردم از وضعیت جهان امروز گیج شدهاند. ما از خودمان میپرسیم چه شد که به اینجا رسیدیم. چه شد که این هرجومرج ناگهان از ظاهراً ناکجا سردرآورد؟ جهانیشدن دقیقاً چه ارتباطی با آن دارد؟ با این حال، اگر دقت کنیم، خیلی زود میبینیم که در طی چند صد سال گذشته، نشانههای متعددی وجود داشتند که نشان میدادند روزی در این مسیر قدم میگذاریم.
وضع نامساعد کنونی ما دلایل زیادی دارد. این دلایل تنوع زیادی دارند؛ از وعدهی محققنشدهی عصر روشنگری مبتنی بر یک جامعهی عادلانهتر گرفته تا تقصیری که بسیاری از سیاستمداران جهان به ناحق به گردن دین انداختند. چشماندازهایی که در ادامه میآیند به شما کمک میکنند درک کنید چگونه به جایی که امروز در آن هستیم، رسیدیم. این چشماندازها همچنین نشان میدهند که از اینجا به کجا میتوانیم برویم.
در این خلاصه کتاب، شما خواهید آموخت که:
- چگونه مفاهیم روشنگرایانهی کینهتوزی و خودپرستی به جهان شکل دادند.
- چرا سرمایهداری لیبرال موجب ناکامی جامعهی جهانی است.
- چگونه فیلسوف فرانسوی روسو وضع نامساعد کنونی ما را پیشبینی کرده است.
آشوب و خشم اجتماعی قرنها است که وجود دارد.
هر جور که به آن نگاه کنید، میبینید که جامعهی غرب بر اساس اصول روشنگری بنا شده است. اگر بخواهیم مشکلات ملازم با جهان مدرن را درک کنیم، نیاز به درسی کوتاه از تاریخ داریم.
روشنگری عبارتی کلی است برای اشاره به ایدههایی که گروهی از فلاسفهی یونانی در قرن هیجدهم طرفدار آنها بودند. این فلاسفه علم، عقلانیت و هنر را ستایش میکردند. آنها میخواستند که بشر پیش از هر چیز از قید مذهب آزاد شود.
آنها ادعا داشتند که هر شخصی که از این ارزشهای اصلی پیروی کند، میتواند برابر با همهی اعضای دیگر جامعه باشد و به اندازهی آنها تأثیرگذار باشد.
این آموزهها اصول اساسی جامعهی مدرن اروپایی را تشکیل میدهند.
زمانی که این ایدهها برای اولین بار رواج پیدا کردند، چیز زیادی برای هیجانزدهشدن وجود داشت. ولی خیلی زود این هیجانزدگی جای خود را به دلسردی داد. روشن و واضح بود که بهکارگرفتن ارزشهای فردگرایانه و سکولار کافی نیست. صرف پذیرفتن این ایدهها باعث برقراری تساوی در جامعه نمیشود.
در واقع، جامعهی آن زمان که به طور فزایندهای رقابتی بود، تنها موفق شده است نابرابری را تثبیت کند. رواج این اصول عقلانی روشنگری تنها کاری که کرد، این بود که نابرابری ثروت و بیعدالتی اجتماعی را برای مردم مشخصتر ساخت.
این مسئله همچنان در دنیای امروز نیز صدق میکند: مردم طبقهی متوسط و کارگر از وضع نامساعد خود باخبرند و [به همین دلیل،] سرخورده هستند. همین رنج و عذاب است که آنها را بیثبات میسازد.
مردم بیگانه شدهاند. جستوجوی آنها به دنبال خودمختاری، قدرت و شنیدهشدن صدایشان با شکست مواجه شده است.
در همین فضای سرخوردگی است که بسیاری از مردم به رهبران قوی ایمان آوردهاند. از ناپلئون گرفته تا ترامپ، پدیدهی ناجی پوپولیست اصلاً چیز جدیدی نیست.
به طور خلاصه، در حالی که مفاهیمی که در پس روشنگری وجود دارند، شورانگیز و قدرتمند هستند، غیرعملیبودن بهکارگیری آنها است که باعث تجمع خشم و اختلاف علیه نظام حاکم و ارزشهای روشنگرانهای که زیربنای آن هستند، شده است.
کینهتوزی و خودپرستی منجر به دیدگاهی پرخاشگرانه و فردگرا نسبت به جهان شده است.
خیلی لازم نیست تلاش کنیم تا چنین چیزی را ببینیم. مردم از خشم نسبت به جهان پیرامونشان به غلیان آمدهاند. به نظر میرسد که آنها تنها به فکر پیشرفت خودشان هستند، حتی زمانی که دیگران باید هزینهی آن را بپردازند.
اصطلاحی فلسفی برای این احساس خشم و افسونزدایی اجتماعی وجود دارد: کینهتوزی.
این اصطلاح را فیلسوف دانمارکی، سورن کیرکگارد، در قرن نوزدهم ابداع کرد. این مفهوم واکنش منفی مردم نسبت به ذینفعان ظاهری جامعه را توصیف میکند، مخصوصاً زمانی که به نظر میرسد که سودبردن آنها به ضرر دیگران است و آنها دارند همزمان شیوهای را که باید بقیهی جامعه رفتار کنند، تبلیغ میکنند.
این ایده برای این روزها مناسب است. نفرت از خبرنگاران، هنرمندان و نخبگان لیبرال بسیار رایج است. امروز هم دقیقاً مثل قرن هیجدهم و نوزدهم، مردم از اینکه به آنها گفته شود راه «درست» فکرکردن و عملکردن چیست، خسته شدهاند و از اینکه برای همرنگ جماعت نشدن سرزنش شوند، بیزارند. این احساس مردم را تحریک میکند تا به کسانی که تصور میکنند اخلاقیات جامعه را تعیین میکنند، بتازند.
یک ایدهی کلیدی دیگر وجود دارد که آن را نیز باید مد نظر قرار دهیم: خودپرستی. این ایده دلمشغولی فرد دربارهی ارزش خودش و ظاهرش در برابر دیگران را توصیف میکند.
این ایده توسط ژان ژاک روسوی فیلسوف صورتبندی شده است. او این مفهوم را به عنوان نیمی از یک جفت روشنگر و متضاد در نظر گرفته است. خودپرستی و حب ذات هر دو شامل علاقهی فرد به خودش میشوند، ولی خودخواهی علاقهای ناپایدار است که وابسته به نظر دیگران است.
این مفهوم کاملاً مناسب رسانههای اجتماعی است. افراد دربارهی اینکه در اینترنت، چگونه به نظر غریبهها میآیند، نگران هستند. تمرکز آنها روی ارایهی تصویری شخصی و برنامهریزی برای این است که میتوانند چه چیزی از دیگران به دست آورند.
در نتیجه، ترکیبی از خودخواهی و پرخاشگری در افراد برانگیخته میشود. منافع فردی میتواند به باقی جامعه آسیب برساند، در حالی که آنها شاید حتی از خرابیای که به بار میآورند، آگاه نباشند.
روسو خیلی زود به خطری که فلسفهی روشنگری دربردارد، پی برد.
روسو هیچوقت حقیقتاً در قالب یک فیلسوف عصر روشنگری نمیگنجید. او یک متفکر نسبتاً نامعمول بود که تقریباً [نسبت به دیگر متفکران روشنگری] به نوعی یک بیگانه به حساب میآمد.
رویکرد او به بازار آزاد نمونهی خوبی از آیندهنگری او است. بیشتر فلاسفهی روشنگری این مفهوم را میستودند، ولی بدینخاطر که آن را با آزادی اشتباه میگرفتند. از طرف دیگر، روسو متوجه خطری بود که تجارت برای روح انسانی داشت.
او میدانست که رقابت مبتنی بر بهدستآوردن و ازدستدادن پول به عزت نفس ما آسیب میزند و میتواند ما را تشویق کند تا به شکلی نامعمول یا حتی ظالمانه رفتار کنیم.
نه تنها کسانی که از همان ابتدا چیزی ندارند، ناکام باقی میمانند، آنهایی که در ابتدا ثروتمند هم هستند، ممکن است با ایدهی جمعآوری ثروت تباه شوند.
بینش روسو در اینجا در واقع با مفهوم خودپرستی خودش پیوند میخورد. او از اینکه مردم دارایی بیشتری جمع میکردند، صرفاً به این خاطر که این داراییها ارتقای جایگاه فرضیای با خود به همراه میآوردند، آشفته میشد.
چیز دیگری که روسو را از دیگران متمایز میکرد، رویکرد او به دین بود. بر خلاف دیگر فلاسفهی روشنگری، او متوجه ارزش دین بود.
دیگران احترام چندانی برای ادیان سازمانیافته قایل نبودند، آن هم مشخصاً به خاطر جنگهایی مثل جنگهای صلیبی که این ادیان به راه انداخته بودند. یکی از همعصران روسو، ولتر که از بسیاری جهات تجسمی از روشنگری به حساب میآید، دایماً برای کلیسای کاتولیک مشکلتراشی میکرد.
با اینکه روسو خودش مذهبی نبود، ولی همچنان برای دین به عنوان راهنمای اخلاقی برای تودهها ارزش قایل بود. از آن طرف، ولتر از همهجا بیخبر متوجه تفکرات سادهای که کلیسا رواج میداد، نمیشد. هر چه باشد او آنقدر مشغول معاشرت با اشراف بود که نمیتوانست تشخیص بدهد که او قرار است از فقرا حمایت کند.
بنابراین، به روسو میتوان همچون یک پیشرو نگاه کرد: او مشکلاتی را در آموزههای روشنگری مشخص کرد که تا به امروز همچنان دوام آوردهاند.
جهانیشدن خشم و عدم رضایت را در سراسر جهان تشدید کرده است.
کنترل خشم مرتبط با کینهتوزی در سطح محلی خود به اندازهی کافی دشوار بود. [ولی] حال کینهتوزی در مقیاسی جهانی اثر میگذارد.
جهانیگرایی به این معنی بوده است که جوامع محلی دیگر با قوت قبل متحد نیستند. اینگونه به نظر میرسد که اصل «هر کسی باید به فکر خودش باشد» هیچگاه اینچنین مصداقی نداشته است. در جایی که زمانی یک دستگاه اجتماعی مثل کلیسا مرکزیت داشت، حال افراد غرق در دریایی از مصرفگرایی شدهاند. اینترنت هم هیچ کمکی [به حل مسئله] نکرده است.
با افزایش نقش جهانیشدن، ارزش ادراکشدهی هویت ملی کاهش یافته است. در نتیجه، گروههای زیادی هستند که فکر میکنند فراموش شدهاند و [به همین دلیل،] سعی میکنند مقاومت کنند. هویتهای ملی قدیمی اغلب با فراخواندن مردم به جنگ دوباره زنده میشوند. همین داعش کذایی را در نظر بگیرید. آنها در تلاش هستند تا یک دولتملت را در خاورمیانه مستقر سازند، منطقهای که یقیناً بدترین آثار جانبی جهانیشدن را به خود دیده است.
متأسفانه، زمانی که شما مملو از حس نفرت نسبت به جهانیشدن هستید، در وضعیت مناسبی برای تصمیمگیری نیستید و خیلی راحت میتوانید منحرف شوید.
برای گروههای تروریست، این فرصتی است تا بتوانند جوانان را اغفال کنند. این «مبارزان آزادی»، حال میخواهند داعش باشند یا یک شبکهی نژادپرست سفیدپوست، به افراد احساس هدفمندی و هویت میدهند. در نهایت، این ایده که ما هر کداممان خاص هستیم، زمانی هر کداممان را فریفته است.
همین مجموعه از شرایط عامل رشد رهبران عوامفریب نیز هستند. این فتنهانگیزان کسانی هستند که در زمانهای بیثباتی و بلاتکلیفی، به مردم وعدهی ثبات میدهند. زمانی که مردم احساس سردرگمی میکنند یا از هستهی قدرت ناامید شدهاند، کاملاً قابل درک است که رهبران مستبد روی بیاورند، حتی آنهایی که خشن هستند. هر چه که باشد، آنها هم خشمی دارند که میخواهند تخلیه کنند.
ما در وضعیتی ناخوشایند به سر میبریم. خشم همهجا هست و بسیاری از مناطق تبدیل به کانون نفرت و خشم شدهاند. اگر تنها یک چیز دربارهی این افراد آزرده و رنجدیده قابل پیشبینی باشد، ماهیت غیرقابل پیشبینیپذیر آنها است. یک جنگ داخلی جهانی در انتظار ما است.

آینده میتواند روشنتر باشد، ولی غرب باید با حقایق روبهرو شود و راهش را تغییر دهد.
غرب کاملاً از تحلیل خودش از تاریخ راضی است و این یک اعتقاد نابهجا است. برخی از عوامل مهم را نمیتوان نادیده گرفت. غرب اگر متوجه این چرخهی آشوب اجتماعی شود، میتواند آن را متوقف کند.
اول، غرب دیگر نمیتواند به این مسئله بیاعتنایی کند: سرمایهداری لیبرال با شکست روبهرو شده است.
قرار بود اگر مردم روی کار و مصرف تمرکز کنند، سرمایهداری آنها را به انسانهای ثروتمندتر و موفقتر تبدیل کند، ولی مردم صرفاً بیشتر فردگرا، خودمحور و حریص شدهاند. زمانی که متوجه شوند هیچگاه ارضا نخواهند شد، سرخورده، شکاک و افسرده میشوند. در این شرایط، مردم عادی ممکن است به اعمال نگرانکننده و گاه حتی خشونتآمیزی روی بیاورند.
با این وجود، بیشتر غرب، دین را در رابطه با خشونت بیپایان در شرق مقصر میدانند. ولی یک نگاه دقیقتر نشان میدهد که جنایتکاران از همان چیزی رنج میبرند که غرب از آن رنج میبرد: شکست سرمایهداری لیبرال.
برای مثال، میتوانیم به ابومصعب الزرقاوی اشاره کنیم. او یک جنگطلب اسلامگرا بود که گروهی را تأسیس کرد که پیشزمینهای برای داعش بود. ولی او کار خود را به عنوان دلال مخدر و قوادی شروع کرده بود که از نظام اقتصادی سرخورده شده بود. او تنها زمانی شروع به وعظ و سخنرانی کرد که متوجه شد راه بهتری برای حمله به آنهایی که مسبب این شکست و سرخوردگی بودند، وجود دارد.
دوم، غرب باید تئوری زیانبار و تفرقهانداز «برخورد تمدنها» را کنار بگذارد.
این تئوری زاییدهی افکار عالم سیاسی امریکایی، ساموئل پی. هانتینگتون، است. او ادعا میکرد که اسلام دینی ذاتاً خونخوار است که دموکراسی برای آن مثل کفر میماند.
در نتیجه، او ادعا کرد که از آنجایی که دموکراسی یکی از سنگبناهای جامعهی غربی است، اسلام یک تهدید به شمار میآید. این مسلمانها که ذاتاً خشن هستند، ظاهراً تا زمانی که غرب را نابود نکنند، آرام و قرار نخواهند داشت.
نیازی به گفتن نیست که چنین دیدگاهی تنها شعلههای آتش عدم رضایت را شعلهورتر میسازد.
خب بعد از این چه؟ سیاستمداران، متفکران و روشنفکران غربی باید تکانی به خودشان بدهند و مسئولیت را قبول کنند. دفاع از سرمایهداری لیبرال و مقصرانگاشتن و طردکردن دیگران به خاطر شکستها و آثار منفی آن هیچ سودی ندارد.
خلاصهی نهایی
پیام کلیدی این کتاب:
وضعیت کنونی آشفتگی جهانی زمان زیادی است که در حال شکلگرفتن است. ولی لزومی ندارد که به آن به عنوان یک معما نگاه کنیم. اگر به تاریخ نگاه کنیم و بیاموزیم که چگونه روشنگری به انتظارات اجتماعی ما شکل داده است، میتوانیم بفهمیم دقیقاً چرا جهانیگرایی و شکست سرمایهداری لیبرال منجر به خرابی و ویرانی شدهاند. کسی که از پیش آگاهی دارد، از پیش نیز میتواند آماده باشد. اگر تاریخ خودتان را بدانید، میدانید که باید چه بکنید.
بازخوردی دارید؟
ما قطعاً مشتاق شنیدن نظرات شما دربارهی مطالبمان هستیم. فقط کافی است یک ایمیل با نام این کتاب به عنوان subject به remermber@cfbk.ir بفرستید و افکار خودتان را با خانواده کافه کتاب در میان بگذارید!
برای مطالعهی بیشتر: شرقشناسی از Edward W. Said را مطالعه کنید.
شرقشناسی (۱۹۷۸) بر روی فرضیات بیچونوچرای پذیرفتهشدهای دربارهی تمدنها شرقی تمرکز میکند که دیرزمانی است در غرب رایج هستند. با کشف و تحلیل سوگیریهای غرب، ادوارد میخواهد تأثیر شرقشناسی را بر اینکه غرب چه تصوری دربارهی شرق دارد و چگونه با آن تعامل دارد، زیر سؤال ببرد.


