کتاب چراغ سبزها بر اساس زندگی شخصی و حرفه ای یک بازیگر هالیوود به نام متیو مک کانهی نوشته شده است. متیو مک کانهی به قلم خود کتاب زندگی نامه اش را به نگارش در آورده که بسیار جذاب و خواندنی است.
مک کانهی مجموعه ای از قوانین زندگی را با عنوان چراغ قرمز و چراغ سبز به شما معرفی می کند که می تواند برای همه ما در زندگیمان صدق کند. او هر حادثه و رویدادی را نوعی چراغ قرمز و یا سبز میداند که با شناسایی آن می توانید انتخاب های درستی در زندگیتان داشته باشید.
خلاصه کتاب چراغ سبزها به شما نشان خواهد داد که حتی مواجهه با چراغ قرمزهای زندگی نیز گاهی منفعت و خیری بزرگ برایمان به همراه دارد. چراغ قرمزهای زندگی نوعی هشدار و زنگ خطر است که اگر بتوانید آن را به موقع تشخیص دهید می توانید مسیرتان را اصلاح کنید. همچنین، برخی از اتفاقات ناخوشایند زندگی با وجود تلخ بودن، حاوی درس های مهمی برای ما هستند.
بنابراین، اگر به دنبال کشف قوانینی برای بهتر زیستن هستید پیشنهاد میکنیم خلاصه کتاب چراغ سبزها نوشته متیو مک کانهی را در وبسایت و اپلیکیشن کافه کتاب مطالعه کنید.
این خلاصه کتاب برای چه کسانی است:
- افرادی که به دنبال شناخت قواعد درست بازی زندگی هستند؛
- کسانی که می خواهند به هر قیمتی به شهرت و اعتبار برسند؛
- آنهایی که علاقمند به خواندن زندگینامه سلبریتی های هالیوود هستند.
درباره نویسنده
متیو مک کانهی (Matthew McConaughey) هنرپیشه، نویسنده، کارگردان و تهیه کننده آمریکایی است. اولین بار نام این بازیگر در یک فیلم کمدی با عنوان مات و مبهوت مطرح شد و از آن پس در فیلمهای دیگری چون کشتار با اره برقی در تگزاس، نسل بعدی، زمانی برای کشتن، آمیستاد و تماس به ایفای نقش پرداخت.
اوج درخشش مک کانهی در فیلم باشگاه خریداران دالاس بود که در آن، نقش یک گاوچران مبتلا به ایدز را بازی می کرد. او در این فیلم برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد و جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم درام شد.
با مطالعه این کتاب می آموزید:
- چگونه متیو مک کانهی، بازیگر سرشناس هالیوود، تبدیل به یک سوپراستار شد؟
داستان این خلاصه کتاب براساس تجربیات یک بازیگر هالیوود به نام متیو مک کانهی و به قلم شخص خودش به نگارش درآمده است. نویسنده کتاب به شرح داستانهایی از گذشته خود پرداخته و در عین حال، به خواننده یادآوری می کند که قصد نصیحت و تکرار حرف های کلیشه ای و شعارگونه را ندارد. او جهان بینی و دیدگاه خود در مورد زندگی را با شما به اشتراک می گذارد و از خواننده انتظار دارد که نسبت به موضوعات مطرح شده در کتابش بی طرفانه قضاوت کند. این کتاب مجموعه ای از قواعد زندگی است که مک کانهی در طول پنجاه سال از زندگی شخصی و حرفه ای اش به آن دست یافته است.
او اعتقاد دارد که اتفاقات خوب، همانند چراغ سبزهایی هستند که باعث افزایش انگیزه در ما می شوند.
در بخشی از کتاب چراغ سبزها از زبان نویسنده می خوانیم:
همه ما بعضی اوقات پایمان را در لجن می گذاریم و به اصطلاح خراب کاری به بار می آوریم. در واقع، این گندگاری ها همانند یک مانع سنگین، ما را در جایی متوقف می کند. آن وقت است که کاسه چه کنم در دست میگیریم و برای کارهای انجام نداده مان حسرت میخوریم. با این حال، همه ما این فرصت را داریم که مانع این کار شویم و یا لااقل موانع را با خوش بینی و درایت از سر راهمان برداریم.»
نویسنده، این کتاب را همانند یک نامه عاشقانه به زندگی می داند که در آن از ادراکات و تجربه های خود می نویسد. او همچنین این کتاب را همانند یک آلبوم یا سندی ضبط شده از کل زندگی اش می داند.
مک کانهی دو برادر بزرگتر از خود دارد و پدر و مادرش دو بار از هم طلاق گرفته اند و ۳ بار هم با یکدیگر ازدواج کرده اند. او در کتابش نقل می کند که زمانی قصد فرار از خانه را داشت، اما پدر و مادرش با بستن چمدان هایش حتی او را تشویق هم کردند.
مشخص بود که والدین متیو از همان اول هم قصد نداشتند که یک پسر ننر و لوس تربیت کنند. این موضوع را از آموزش شنای متیو هم میتوان خیلی راحت فهمید. او تعریف می کند که مادرش او را در داخل رودخانه ای رها کرد که انتهای آن به یک آبشار ختم میشد. متیو دو راه بیشتر نداشت؛ یا باید خودش را به نزدیکترین ساحل میرساند و یا اینکه خطر سقوط از آبشار را به جان می خرید که البته گزینه اول بهترین انتخاب ممکن بود.
متیو می گوید وقتی برای خریدن یک کفش ورزشی نو به مادرم غر میزدم، او به من هشدار می داد که دفعه بعد حتما مرا با کسی که پا ندارد آشنا خواهد کرد.
متیو یک بار در سن ۱۵ سالگی و یک بار دیگر در سن ۱۸ سالگی مورد اخاذی و تجاوز قرار گرفت و ۴ بار به خاطر سقوط از درخت، آن هم از سر شیطنت و شرارت دوران نوجوانی دچار ضربه مغزی شد. با این حال، این وقایع تلخ هرگز او را نسبت به زندگی بدبین نکرد. متیو اعتقاد دارد که دنیا و همه انسانهایش دست به دست هم داده اند تا او را خوشحال کنند. مک کانهی با جسارت تمام اعتقاد دارد که همیشه بیش از چیزی که رؤیایش را داشته، به دست آورده است.
همراه با مطالعه خلاصه کتاب چراغ سبزها گذری بر زندگی خصوصی و شغلی متیو مک کانهی می اندازید و دنیا را از چشم او نگاه و درک می کنید. همچنین، ما در کافه کتاب این خلاصه کتاب را با زبان نویسنده و با روایت اول شخص برایتان آماده کرده ایم تا مطالعه اش برایتان جذاب تر باشد.
در این خلاصه کتاب در سایت کافه کتاب به پرسش های زیر پاسخ داده می شود:
- چگونه مک کانهی از شغل پیش خدمتی به بازیگری وارد شد؛
- چرا تحصیل در استرالیا بزرگترین فداکاری مک کانهی در حق خودش بود؛
- و چرا مک کانهی پس از ازدواج به مدت بیست ماه از بازیگری کناره گرفت؟
چراغ سبزها ی زندگی
من زودتر از بقیه هم سن و سال هایم یاد گرفتم که به همه چیز نسبی نگاه کنم. من یاد گرفتم که چطور در عین عشق ورزیدن و دوست داشته شدن، ممکن است تحت کینه و دشمنی عده ای هم قرار بگیرم؛ پس بخشش و فداکاری را آموختم. من از زندگی فرا گرفتم که هر موقعیت تلخ و آزاردهنده ای را تبدیل به یک فرصت کنم؛ فرصتی برای رفتن به پله های بالاتر.
من با این دیدگاه، بالا و پایین زندگی را به راحتی پشت سر گذاشتم؛ چون از قانون پذیرش پیروی کردم. من پذیرفتم که در عین شادی و لذت، از درد و رنج نیز استقبال کنم؛ چرا که برخی موقعیت ها برای همه ما گریزناپذیر بوده و نمی توانیم از آن فرار کنیم.
مهم ترین قانونی که طبق تجربه آن را آموختم، قانون چراغ سبزها و چراغ قرمزهاست. بگذارید شفاف تر برایتان توضیح دهم. گاهی هدفی را انتخاب می کنید و مست و خرامان در مسیر قدم برمیدارید. همه چیز بدون اشکال به نظر میرسد؛ یعنی دقیقا در طول مسیر همه چراغها برایتان سبز است. این یعنی ادامه بده، متوقف نشو، کارت درست است! چراغ سبزها ی زندگی نشانه تأیید کارهای ماست، سمبل حمایت و تشویقی که نمیدانیم منبعش چیست؛ اما هرچه هست ما را دلگرم و امیدوار نگاه می دارد. چراغ سبزها فقط به ما بله می گویند و ما را غرق سرخوشی می کنند.
مسیر زندگی ما چراغ های دیگری هم دارد؛ چراغ های قرمز و زرد درست مانند چراغ راهنمایی و رانندگی!
چراغ های قرمز و زرد نشانه احتیاط و مکث است؛ نشانه لختی درنگ کردن و مرور کارهایی که انجام دادید؛ به عبارتی، استراحت کوتاهی برای اصلاح اشتباهات و تغییر مسیرهایی که ممکن است اشتباه انتخابش کرده باشید. اگر از من بپرسید به شما می گویم که چراغ های قرمز و زرد نوعی دخالت هستی است، شبیه یک سیلی آبدار که می گوید: همین الان بایست! کجا با این عجله؟! |
با این حال، ما هیچ علاقه ای به این چراغ های زرد و قرمز نداریم. وقتی سر راهمان سبز می شوند، مثل همان راننده ای که برای رفتن عجله دارد، ثانیه ها برایمان تبدیل به ساعت ها میشود. ما فکر می کنیم این چراغ های زرد و قرمز به شکلی وقت ما را تلف می کنند و اجازه صعود را از ما می گیرند. اما از زبان یک کهنه سرباز زندگی بشنوید که این چراغ های ناخوشایند گاهی اوقات پیامی برایمان دارند که در لحظه ای خاص باید آن را بشنویم و درک کنیم. با این حال، می شود تعداد چراغ سبزها ی زندگی را بیشتر کرد و از تعداد چراغهای قرمز و زرد کاست.
برای داشتن چراغ سبزهای بیشتر با تأييد و تشویق بیشتر از سوی زندگی، به تقویت مهارت هایی مانند سرسختی، نظم، احتیاط و البته کمی سرعت نیاز داریم.
در عین حال، اگر بتوانیم زنگ های هشدار را شناسایی کنیم، به چراغ سبزهای بیشتری خواهیم رسید. در چنین شرایطی می توانیم این انتظار را داشته باشیم که مسیر پیش رو هموار و بدون موانع ادامه پیدا کند.
همه چیز در زندگی ما بر اساس یک نقشه حساب شده است
حتى اوقاتی که هیچ کاری بر وفق مرادمان پیش نمی رود، بخشی از یک نقشه حساب شده و بی کم و کاست است که ما را به هدف غایی مان هدایت می کند. اگر به این درک رسیده باشید، این هم می تواند چراغ سبز زندگیتان باشد. بنابراین، مشکلات و چالش هایی که امروز با آن مواجه هستیم می تواند ما را در رسیدن به یک بینش و جهان بینی مؤثر یاری کند؛ اینکه همین مشکلات و رنج های طاقت فرسا هم گاهی حکم یک نعمت را برایمان دارد. در واقع، ارزش چراغ قرمزهای زندگی هم اندازه پاسخهای مثبتی است که دریافت می کنیم. حتی با این دیدگاه، مرگ هم می تواند شیرین و یک نوع چراغ سبز شفادهنده تعبير شود؛ چرا که بعد از آن، چیزی جز آرامش نصیبمان نخواهد شد.
در برخورد با سختی ها یا همان چراغ قرمزهای زندگی، این کاملا به نگاه شما بستگی دارد که در مواجه شدن با آن، تسلیم شوید یا همچنان با استقامت به مسیرتان ادامه دهید.
درحقیقت تمام واکنش هایی که در برابر چراغ قرمزها انجام می دهیم کاملا به انتخاب های مان بستگی دارد.
پدر و مادر من دو بار از هم طلاق گرفتند؛ اما هر بار با عشقی بیشتر به سمت یکدیگر برگشتند. در یکی از همان دعواهایی که من و برادرهایم شاهدش بودیم، مادرم یک چاقوی آشپزخانه را به نشانه تهدید در دستش گرفت تا مانع حمله پدرم شود. پدرم هم یک سس کچاپ ۴۰۰ گرمی را تا می توانست روی صورت مادرم خالی کرد. پدرم سس را به سمت مادرم پرت می کرد و مادرم هم با چاقو او را تهدید می کرد. آنها آنقدر این کار را انجام دادند که مادرم خسته شد و هر دو بی رمق در جایی نشستند. با این حال، چراغ قرمزی که آن روز در خانه ما روشن شد، خیری به دنبال داشت؛ چرا که پدر و مادرم در آخر آن فیلم اکشن همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند! آنها خیلی خوب توانستند چراغ قرمز را تبدیل به یک چراغ سبز عاشقانه کنند.
علیرغم سخت گیری هایی که در دوران کودکی بر سر تربیت من انجام شد، پدر و مادرم همیشه چیزهای خوبی داشتند که آن را در مخیلهام فرو کنند. مثلا اینکه هرگز نگویم نمی توانم، از کسی متنفر نباشم و هیچگاه تحت هیچ شرایطی دروغ نگویم. این قوانین همان چراغ قرمزهای زندگی من بودند.
قوانین در خانواده ما حرف اول را میزد؛ بنابراین به نفعم بود که قانون شکنی نکنم. در غیر این صورت کتک و تنبیه بدنی در انتظارم بود. والدين من اعتقاد داشتند کتک خوردن باعث می شود که سریع تر قوانین در ذهنم بماند و زمان بیشتری را صرف آزمون و خطا نکنم. با این حال، بعد از هر سیلی آبدار مرا به رستوران می بردند تا چیزبرگر مورد علاقه ام را نوش جان کنم.
پدرم اعتقاد داشت اگر آنقدر شهامت دارید که در مقابلش بایستید، باید در عمل هم به او ثابت کنید. برادرم مایک یک بار این کار را انجام داد؛ یک روز در یک دعوای فیزیکی، پدرم را مغلوب کرد و از آن به بعد، حق امتیاز رفاقت با پدر را از آن خودش ساخت.
اما من هنوز نتوانسته بودم در آزمون مردانگی پدرم پذیرفته شوم. قهرمان دوران کودکی من هالک شگفت انگیز بود، با آن بازوهای تنومند و عضله های برجسته که همیشه آرزویش را داشتم. روزی در مقابل تلویزیون، بازوهایم را خم کرده و همه تلاشم را به کار گرفته بودم که بتوانم عضله هایم را برجسته کنم. پدرم مرا دید و بعد بازوهایش را به سمت داخل چرخاند و پشت بازوهایش را منقبض کرد. سپس ادامه داد: « به این میگن عضله؛ یعنی چیزی که غذا میاره تو خونه و فقط برای نمایش نیست!»
چرندگوها را به دروغگوها ترجیح میدهم
پدرم مردی نبود که همیشه خدا به اصول اخلاقی پایبند بماند، اما یک چیزی در خانواده ما به نشانه چراغ قرمز بود و جای بخشش هم نداشت؛ چراغ قرمز خانواده ما دروغ بود و هیچ کسی با آن شوخی نداشت. در عالم شرارت و بی ملاحظگی جوانی در یک پیتزا فروشی، من و دوستم یک پیتزای جانانه سفارش دادیم و وقت تسویه حساب، فلنگ را بستیم. وقتی به خانه آمدم پدرم داشت با کسی صحبت می کرد و از قضا یک نفر هویت ما را شناسایی کرده بود. با خودم گفتم بخشکی شانس! پدرم گوشی تلفن را گذاشت و پرسید تو و دوستت پول پیتزا را حساب نکردید؟ از چشمهایش خواندم که همه چیز را می داند، اما به خاطر بزدلی ام زیرش زدم و گفتم که تصور کردم دوستم قرار است هزینه را بپردازد.
پدرم از دزدیدن پیتزا ناراحت نشده بود. چه بسا که خودش هم وقتی در سن سال من به سر می برد بارها این کار را انجام داده بود. دلیل خشم پدرم، داشتن پسری ترسو بود که شهامت اعتراف کردن به کاری را که مرتکب شده، نداشت.
آن شب، کتک جانانه پدرم مرا چندان ناراحت نکرد؛ بلکه عذاب و رنج من به خاطر بزدلی ام بود که نتوانستم بر خلاف انتظار او یک مرد واقعی باشم!
من در آزمون مردانگی پدرم شکست خوردم و همین برایم بس بود. در آن روز فقط باید به کاری که مرتکب شده بودم اعتراف می کردم و نمایشی ساختگی از انسانیت و درستکاری راه نمی انداختم.
من همیشه پسر جذاب مدرسه بودم و دخترها از معاشرت با من کیف می کردند. آدم بذله گویی بودم و اکثرا با شوخی هایم روزهای کسل کننده را تبدیل به یک روز هیجان انگیز می کردم. این هنری بود که در وجودم داشتم؛ همان هویتی بود که مرا می ساخت و هیچ تزویر و ریاکاری در پشتش نبود.
برای اینکه خود واقعیمان باشیم بهتر است از چیزهایی که اجازه نمی دهد هویتمان را به نمایش بگذاریم، رها شویم.
من اسمش را حذف می گذارم. به عبارتی، در فرایند شناخت بیشتر خودمان باید از انتخاب های بیهوده ای که ما را از هویتمان دور می کند جدا شویم. انتخاب من در آن شب این بود که به اشتباهم اعتراف کنم و روی ویژگی صداقت متعهد بمانم. اگر بتوانید خودتان را بیشتر بشناسید، می توانید تمرکز خود را بر روی انتخاب های مفیدی بگذارید که با حال و هوا و سبک زندگی تان متناسب است. این کار سختی نیست!
آغاز ماجراجویی من!
در خانواده ما تولد هجده سالگی، روز استقلال و خلاص شدن از قوانین بود. همیشه فکر می کردم که قرار است وکیل شوم، اما در انتخابم چندان مطمئن نبودم. تا اینکه مادرم یکی از آن ایده های خلاقانه اش را به من پیشنهاد داد و گفت:« مت! تو عاشق سفر کردن هستی، چرا اینو امتحان نمی کنی؟» در آن زمان برنامه ای وجود داشت که می توانستید به عنوان یک دانش آموز مهمان در کشوری دیگر تحصیل کنید. بدین ترتیب من استرالیا را انتخاب کردم.
میزبان من خانواده ای استرالیایی بود که یک پسر بزرگتر از من داشتند. محل سکونت آنها روستایی با سیصد و پنج نفر جمعیت بود و برخلاف انتظارم هیچ ساحلی در آن به چشم نمی خورد. در آن روستا هیچ اثری از تمدن و زندگی شهری مشاهده نمی شد و همین موضوع ځلقم را عجيب تنگ کرد. این چراغ قرمز من در اولین ورودم به استرالیا بود.
با اینکه دبیرستان را در آمریکا تمام کرده بودم، اما به خاطر اینکه اواسط ترم وارد استرالیا شدم، من را بر خلاف نیت قلبی ام بر سر کلاس سوم دبیرستان نشاندند؟
مدرسه برای خلاقیت های من در درس نویسندگی چندان احترامی قائل نبود.
من اغلب از کلمات ناجور و گاه مخفف استفاده می کردم و تصورم این بود که هر چیزی در چنته دارم بیرون ریخته ام. اما نتیجه کارم چیزی جز خط خوردن های قرمز و نمره صفر نبود! لباس فرم مدرسه از چیزی که فکر می کردم افتضاح تر بود و در مدرسه کمتر کسی پیدا میشد که گواهینامه رانندگی داشته باشد. با همه تفاوت هایی که گاهی مرا می آزرد، به خودم دلداری میدادم که این هم یک شکلی از ماجراجویی است!
بعد از مدتی پاتوق مورد علاقه ام یعنی کتابخانه را کشف کردم و از آنجا بود که با آثار لرد بایرون شاعر بزرگ انگلیسی آشنا شدم. به توصیه مدیر مدرسه، در یک دوره کارآموزی تحویل داری بانک شرکت کردم. طولی نکشید که با مدیر بانک دوست شدم و اغلب بعد از کار با هم نهار میخوردیم.
اوضاع در خانواده میزبانی که نزدشان سکونت داشتم چندان مطابق میلم نبود. نورول، پدر خانواده، اغلب عادت داشت من را در کلام و رفتارم اصلاح و از نو تربیت کند. با این حال، به خودم می گفتم که تمام اینها تفاوت فرهنگی است و کمی ماجراجویی!
هویت متزلزل شده من!
سه ماه از ورودم به استرالیا می گذشت و توانسته بودم به عنوان دستیار یک وکیل مدافع کار کنم. در آنجا تجربیات جدیدی آموختم که برای شغل وکالت خیلی به دردم می خورد. اما آن خانواده استرالیایی کمکم کاسه صبر مرا لبریز کردند!
احساس می کردم که در حال از دست دادن هویتم هستم. به همین دلیل تصمیم گرفتم یک برنامه منظم و اصولی برای خودم طراحی کنم تا بتوانم حس هدفمندی ام را مجددا به دست بیاورم. در آن برنامه های هدفمند، برای مدتی گیاهخوار شدم و هر روز ۱۰ کیلومتر میدویدم.
در آن گیرودار حتی به این فکر کردم که شاید رسالت زندگیم راهب شدن است.
اوایل ورود به استرالیا، هر هفته برای خانواده ام نامه می نوشتم؛ اما به تدریج و همزمان با سخت گیری های خانواده استرالیایی، تعداد صفحات نامه هایم به ۱۰، ۱۲ و گاهی ۱۶ صفحه رسید. مشخص بود که خیلی دلتنگ خانه شده بودم و کمی هم دلخوری بابت تفاوت های فرهنگی لعنتی!!!در آن مدتی که در استرالیا بودم دوره های کارآموزی متعددی را پشت سر گذاشتم؛ از تحویلداری بانک گرفته تا مکانیک قایق، دستیار وکیل، کارگر ساختمان و سر آخر هم دستیار مدیر گلف در یکی از شبها بعد از صرف شام، نورول از من خواست که از آن به بعد آنها را مامان و بابا صدا کنم. اما برای اولین بار روی آن چیزی که اعتقاد داشتم ایستادم و گفتم که من خودم مادر و پدر دارم و نیازی نمی بینم که شخص دیگری را با این نام صدا کنم.
مادر خانواده از این حرف ناراحت شد و تا می توانست اشک ریخت. همان موقع بود که تصمیم گرفتم به دنبال خانواده دیگری برای میزبانی ام باشم. خوشبختانه مدیر باشگاه گلف توانست خانواده دیگری را برای میزبانی پیدا کند و همه چیز خوب پیش رفت.
اما درست در شبی که چمدان هایم را بسته بودم، نورول مثل یک شبح وارد اتاقم شد و به من گفت که باید همان جا بمانم. با شنیدن آن جمله، دیگر تحملم تمام شد. هرچه قدرت داشتم توی مشتهایم ذخیره کردم و به دیوار مشت زدم. نورول مشتهای خونی مرا دید و گیج و مبهوت نگاهم کرد. به او گفتم که از سر راهم کنار برود، چون در غیر اینصورت پشیمان خواهد شد. نورول کم کم خودش را عقب کشید و من هم از خانه خارج شدم. موقع رفتن، همه اعضای خانواده به استقبالم آمدند و اشک ریختند. آنها از روی محبت و شاید جهالت، بال و پر هویت و آزادی من را بسته بودند؛ اما هرچه که بود توانستم از آن مهلکه قصر در بروم. زندگی با آن خانواده، یک چراغ قرمز واقعی بود و بعدها به این نتیجه رسیدم که آن مدت بزرگترین فداکاری عمرم بوده است.
با این حال، در آن سيصد روز اقامتم در استرالیا من به کشف جدیدی از خودم رسیدم.
من متوجه شدم که زندگی همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد و گاهی غیرقابل تحمل و جانکاه می شود. ممکن است گاهی بلاهایی سرت بیاید و مجبور شوی به تمام هویت و باورهایت لگد بزنی.
من قبل از اینکه درخواست انتقال به استرالیا را پر کنم قول داده بودم که به مدت یکسال، هیچ برگشتی در کار نباشد. با اینکه خانواده میزبانم بسیار عجیب و غریب بودند، اما توانستم تا خط پایان دوام بیاورم و بر سر تعهدم بمانم.
به خودم می گفتم که تمام این سختی ها حتما بی حکمت نیست و درسی برایم دارد. من عزمم را جزم کرده بودم که از جهنم عبور کنم تا بتوانم ارزش نور و رهایی بعد از آن را بفهمم. به نظر من گاهی اوقات بهتر است به جای تسلیم شدن، از چالش ها عبور کنیم تا بتوانیم پایمان را محکم تر بر روی زمین بگذاریم.
فرکانست را پیدا کن
وقتی به تگزاس برگشتم نوزده ساله بودم و تجربه پیچ و خم زندگی در استرالیا از من فرد دیگری ساخته بود. مهم تر از همه، آنقدر اعتماد به نفس پیدا کرده بودم که بتوانم در هر بحثی یک جمله ای بپرانم و نظرم را با شهامت ابراز کنم.
در یکی از روزها من و پدرم به یک رستوران رفتیم و بعد از پرداخت صورتحساب از پشت میز بلند شدیم. موقع خروج، دربان مقابل پدرم ایستاد و پرسید که صورتحساب را پرداخت کرده است یا نه؟ پدرم در حالی که به راه رفتن ادامه می داد در جواب گفت که صورتحساب را پرداخت کرده و به سمت اتومبليش رفت. اما دربان دستش را روی سینه پدرم گذاشت و دیدن این صحنه خون مرا به جوش آورد. مثل یک گاو خشمگین به دربان حمله کردم و حسابش را رسیدم. دقیقا همان شب بود که در آزمون مردانگی پدرم پیروز گشته و تبدیل به پسری شدم که مایه افتخار او بود.
بعير آن شب، پدرم با افتخار با دوستانش تماس گرفت و با غرور گفت: مت، همون پسر کوچیکه من دیگه مردی شده، باید میدیدین چطور حساب دربان را رسید؟ دیگه باید حواسمون بهش باشه؛ چون خیلی قاطی میکنه رفقا!
احساس می کنم وقتی خودت را خوب بشناسی دیگر صاحب سبک میشوی.
صاحب سبک یعنی آن قدر مستقل شده ای که افکارت را باور کنی و مسئولیت هرکاری که انجام میدهی را بپذیری! اگر بتوانیم به آن چیزی که اعتقاد داریم بچسبیم و باورهایمان را زندگی کنیم، آن وقت می شود گفت که خودت را شناخته ای و حالا دیگر سبک مختص خودت را داری!
به عقیده من، تنها فهمیدن اینکه چه کاری باید انجام بدهید سخت نیست؛ سخت تر از همه این است که بدانید در چه زمانی آن کار به خصوص را باید انجام داد.
تصمیم داشتم وکیل شوم، اما هنوز مطمئن نبودم. در دفتر یادداشتم چند داستان کوتاه نوشته بودم که آن را برای یکی از دوستانم فرستادم. او گفت که این داستان ها خیلی جالب هستند و به من پیشنهاد ادامه تحصیل در رشته سینما داد. شنیدن اسم سینما همه وجودم را لرزاند، سینما پر از شور و هیجان و هنر بود و هرگز به آن حتی فکر هم نکرده بودم.
ایده تحصیل در رشته سینما خوب بود، اما جرأت به زبان آوردن آن را به پدرم نداشتم؛ آن هم پدری که با کار ۹ صبح تا ۵ عصر موافق بود و مدام توی گوشم می خواند که باید وکیل خانوادگیمان شوم. نه! این اصلا جور در نمی آمد! با این حال، ایده سینما با فرکانس و انرژی من خیلی هماهنگ بود و نمی توانستم بیخیال آن شوم! نه نمیتوانستم!
گفت وگوی من با پدرم کوتاه بود، اما سرانجام جوابی از او دریافت کردم که مافوق تصورم بود. او از من پرسید که آیا واقعا به رشته سینما علاقه مند هستم یا نه و من جواب مثبت دادم. بعد آرام و قاطع گفت: پس تنبل بازی در نیار و معطل نکن. این جواب برایم نوعی تشویق و چراغ سبز محسوب می شد. دیگر چه می خواستم؟! چراغ سبز را گرفته بودم!
اول به خودت ایمان داشته باش
بعضی از انسانها ذاتا هنرمند یا دانشمند خلق می شوند و این را مدیون ژنی که از والدین خود به ارث برده اند هستند. با این حال، ممکن است در فرامین زندگی آنها جای اخلاق کاری و مهارت تحمل و استقامت، بسیار خالی باشد. بعضیها هم بی استعداد هستند و مجبور می شوند برای انجام کاری که هیچ مهارتی در آن ندارند، شب و روز، خودشان را به آب و آتش بزنند. در این بین، عده ای هر دوی اینها را دارند؛ اما هرگز خودشان را وابسته به این فاکتورها نمی کنند.
در دانشکده سینما من هیچ اثر هنری برای ارائه نداشتم، اما معدل بالایم مجوز ورود من به دانشکده شد. از این بهتر نمیشد!
در دانشکده سینما دیگر اهمیت معدل بالا مطرح نبود. آنجا باید چیزی را ارائه می دادم که آنقدر ارزشمند باشد که دیده شوم. هفته ای ۴ روز در یک شرکت تبلغیاتی به عنوان کارآموز مشغول به کار شدم. تمام تلاشم را می کردم که بتوانم لااقل به عنوان بازیگر یک تیزر تبلیغاتی جواب بله را بگیرم. اما هربار دست خالی و با جمله « نه به سلامت» برمیگشتم. سرانجام، پس از تلاش های بسیار، بالاخره جواب مثبت را گرفتم؛ البته به عنوان مدل دست! |
به من گفته بودند که اگر دست از جویدن ناخن هایم بردارم آینده خوبی در این شاخه از مدلینگ دارم.
از آن زمان به بعد دیگر ناخن هایم را نجویدم. چهره خوبی داشتم و از همین مزیت استفاده کردم. با دوربین، فیلم های کوتاه سیاه و سفید می ساختم و گاهی هم دستیار کارگردان فیلمهای همکلاسی هایم میشدم. اوایل به سراغ دیدن فیلم های صدر گیشه میرفتم و وقتی محتوای فیلم را برای همکلاسی هایم توضیح میدادم حسابی توی ذوقم می زدند. از نظر آنها فیلمهای پرفروش ساخته یک مشت خودفروش پول پرست بود که ارزش هنری ندارد. اوایل جرأت اظهار نظر نداشتم؛ اما روزی از آنها پرسیدم که آیا آن فیلم ها را دیده اند یا نه! متوجه شدم که آنها هیچکدام از آن فیلم ها را ندیده اند و تنها از روی نظر عده ای دیگر در موردشان قضاوت می کنند. همان جا بود که دیگر تصمیم گرفتم روی چیزی که باور دارم بایستم و کوتاه نیایم. آن واکنش من باعث شد که نگاه همکلاسی هایم به من و حتی فیلم های صدر گیشه تغییر کند. دلیل آن اتفاق این بود که من به اندازه کافی به خودم ایمان آورده بودم!
ما باید یاد بگیریم که انسان ها و رویدادهای مختلف را بر اساس ارزش و شایستگی واقعیشان مورد قضاوت قرار بدهیم. همه ما به دنبال این هستیم که دیگران ما را باور داشته باشند. لازمه این کار این است که قبل از هرچیز، به خودمان ایمان داشته باشیم.
جاده خاکی و اتوبانها
شغل مدلینگ دست، کفاف مخارج ماهانه ام را نمی داد و به همین علت تصمیم گرفتم که مدتی به عنوان پیش خدمت یک بار کار کنم. در یکی از آن روزها شم، متصدی بار، مرا با یک تهیه کننده که اغلب به همان بار می آمد معرفی کرد. بدین ترتیب با دان فیلیپس آشنا شدم. او به من پیشنهاد تست بازیگری برای یک نقش کوتاه داد. من ده روز برای تست بازیگری وقت داشتم. روز مصاحبه، بهترین لباسم را پوشیدم و با اعتماد به نفس بالا در محل فیلمبرداری حضور پیدا کردم. بالاخره در آزمون پذیرفته شدم و خیلی زود برای تست گریم با من تماس گرفتند. اولین سکانس را با موفقیت اجرا کردم و سرانجام، شغلی که فکر میکردم تفریح باشد تبدیل به حرفه اصلی ام شد.
روز پنجم فیلمبرداری بود که پدرم از دنیا رفت. باورش برایم سخت بود که آن هیولای صد و نود سانتی متری با آن عضله های قوی و روحیه جنگو به این زودی ها جانش را از دست بدهد. پاهایم سست شده بود. آن شب به خانه برگشتم و دو روز بعد، مراسمی برپا شد که بر اساس آخرین خواسته پدرم قبل از مرگش بود. در آن مراسم ،دوستان پدرم جمع شدند و هر کدام خاطراتی را که از پدرم داشتند تعریف کردند.
مثل خیلی ها مرگ پدرم، اتفاقی بود که مرا به بزرگسالی پرتاب کرد؛ چون دیگر کسی نبود که عین چشم هایش از من مراقبت کند. دیگر وقتش رسیده بود که بزرگ شوم.
پس از مرگ پدرم ناگهان همه چیزهایی که برایم روزی مهیج، باورنکردنی و شگفت انگیز توصیف می شدند انگار دیگر هم سطح خودم بودند. حتی چیزهایی که به نظرم کم اهمیت و حقیر هم به نظر میرسید باز هم همسطح خودم بودند. گویی در یک موقعیت خنثی قرار گرفته بودم؛ دنیا در برابر من مسطح شده بود و نقطه اوج یا فرود نداشت!
وقتش رسیده بود که مرد شوم و در نبود پدرم از مادرم مراقبت کنم. با وجود اینکه تیم فیلمبرداری از من خواستند تا استراحت کنم، اما خانواده ام موافقت نکردند. من هم چهار روز بعد از مراسم ترحیم، مجددا در محل فیلمبرداری حاضر شدم.
زندگی حرفه ای من با پایان زندگی پدرم آغاز شده بود و این اتفاق تا ابد در ذهنم حک شد.
سه هفته تجربه عملی بازیگری باعث شد که در دانشکده، مهارت و تجربه بهتری در کارگردانی پیدا کنم. بعد از فارغ التحصیلی تصمیم داشتم بازیگری را ادامه دهم و پیشنهادهای جسته گریخته ای هم دریافت می کردم. مثلا در فیلم کشتار با اره برقی در تگزاس، نقش رومئو را بازی کردم و در یک پروژه فیلمبرداری به عنوان دستیار تولید نقش داشتم.
بعد از فیلم کشتار با اره برقی، دومین نقش سینمایی ام نقش یک راننده کامیون یدک کش قاتل با پای مصنوعی بود. من کم کم در حال ورود به نقطه مقصد یعنی هالیوود بودم. با این همه، اعتقاد دارم که خواستن نباید همراه با نیاز و وابستگی باشد. اگر به این توصیه عمل کنید شانس این را دارید که به شهرت برسید و اگر برخلاف آن عمل کنید، هیچ شانسی ندارید. داراییها، موقعیت ها و شهرت همیشه عاریتی است؛ یعنی تا ابد متعلق به ما نیستند. ما هرگز نمی توانیم برای همیشه مالک چیزی باشیم.
مهارت دویدن در نشیب های زندگی
برخلاف داستان بازیگر شدن بسیاری از هنرپیشه ها که با منت و التماس و تن دادن به خواسته های کارگردانان شروع می شود، من داستان متفاوتی داشتم. من توانستم در یک مؤسسة استعدادیابی از پس تست بازیگری بر بیایم و با مدیر مؤسسه، ویلیام موریس، اولین قرارداد کاری ام را ببندم. پس از آن توانستم در فیلم زندگی بدون پسران معنا ندارد در نقش یک شوهر روراست ایفای نقش کنم. کمی بعد هم استودیوی دیزنی به من پیشنهاد داد که برای نقش یک بازیکن بیسبال، تست بازیگری بدهم. من همیشه در مصاحبه های کاری ام طوری رفتار کرده ام که یعنی کار را دوست دارم، نه اینکه خودم را وابسته و محتاج کاری به خصوص نشان دهم.
بعد از اتمام فیلم زندگی بدون پسران معنا ندارد، کم کم داشتم معروف میشدم. تصمیم گرفتم حرفه ای تر به کارم ادامه دهم و به همین دلیل در کلاس های بازیگری شرکت کردم و مرتب به دنبال یادگیری بودم.
به نظر من برای شروع هر کاری ابتدا باید زحمت فراوان بکشید تا بتوانید به خوبی و بدون نقص آن کار را به پایان برسانید. اگر به اندازه کافی کار نکنید تنها افسوس برایتان باقی می ماند.
افسوس یعنی چیزی را با همه وجودت میخواستی و به آن نرسیدی.
حالا می توانی اسم این را بی عرضگی خودت بگذاری یا بدعهدی روزگار. با این حال، دلیل اصلی بیشتر فقدانها و کمبودهای ما در زندگی، سهل انگاری ها و تسلیم شدن در زمانی است که می بایست تمام قوای خود را به کار می گرفتیم.
هدف ما در زندگی، کم کردن این حسرتهاست تا بتوانیم افسار آن را به دست خودمان بگیریم. با این حال، هرچه قدر هم برای انجام کاری مصمم باشید، گاهی اوقات اتفاقاتی رخ می دهد که تحت کنترل شما نیست. برای مثال، تا به حال شده که درست در جایی که باید دهانتان را باز کنید، خشکتان بزند؟ یا مثلا درست در لحظه ای که با فرد مورد علاقه تان آشنا شدید، ناگهان لال شوید؟
گاهی اوقات شرایطی برایمان به وجود می آید که بیش از حد تصورمان است؛ یعنی اتفاقی خاص، ایده آل و غیرمنتظره! برای من هم از این دست اتفاقات غیرمنتظره و ایده آل بسیار افتاده است. در آن لحظات احساس میکنم توان نفس کشیدن ندارم و انگار دیگر در جسم خودم نیستم. ما آن قدر یک اتفاق خاص را در ذهنمان بزرگ و ناممکن متصور می شویم که وقتی در واقعیت پیش می آید، ناگهان دست و پایمان را گم می کنیم. وقتی برای شخصی یا چیزی بیشتر از حد معمول اعتبار و ارزش قائل می شویم، روی واکنش هایمان هم خیلی حساس و افراطی عمل می کنیم. به همین دلیل نمی توانیم در آن لحظات خاص به درستی روی رفتارمان کنترل داشته باشیم.
ما تصور می کنیم که سرنوشت ما روی یک اتفاق خاص گره خورده و به همین دلیل تنها روی نتیجه کار متمرکز می شویم. اما نتیجه به تنهایی چندان مهم نیست؛ بلکه بودن در لحظه لحظه زندگی و لذت بردن از تمام کارهایی که شما را به آن نتیجه سوق می دهد نیز بسیار اهمیت دارد.
اگر در حین انجام یک کار، در لحظه زندگی کرده و لذت انجام کاری را با همه وجودتان حس کنید، در وقت بزنگاه دست و پایتان فلج نمی شود. آن وقت است که میتوانید بهترین واکنش ممکن را از خودتان نشان دهید. برای خودتان هرگز خط پایان خاص و محدودی را متصور نشوید و همیشه به جایی دورتر از دسترستان تمرکز کنید.
آغاز شهرت من
زودتر از چیزی که فکرش را می کردم معروف شده بودم. این را اولین بار وقتی در یک پارک قدم میزدم فهمیدم؛ متوجه شدم که در پارک، جمعیتی به من خیره شده اند. ابتدا تصور کردم که شاید زیپ شلوارم باز شده، اما بعد متوجه شدم که ایراد از شلوارم نیست! من معروف شده بودم و همه مرا به عنوان بازیگر می شناختند.
همه اعتقاد داشتند که من سوپراستار بعدی خواهم شد و یکی از مجله های معروف عکس هم مرا با یک تیتر جذاب روی صفحه اول قرار داده بود. در دنیای پس از شهرت انگار دیگر کسی غریبه نبود؛ چون آدمها طوری با من رفتار می کردند که گویی مرا سالهاست می شناسند. انگار روی ابرها راه میرفتم. مسیر شهرت زودتر از چیزی که تصورش را می کردم برایم باز شده بود.
با این حال، در باورم نمی گنجید که لایق این همه شهرت، اعتبار، ثروت و رفاهی باشم که مدیون استعداد بازیگری بود. نمی دانستم چطور باید این زندگی لوکس را بگذرانم و حتی چگونه از موفقیت هایم لذت ببرم.
ولی این را می دانستم که جدا از هیاهو و مشغله هایی که این زندگی جدید برایم ایجاد کرده بود، نمی بایست خلوت ذهنم را هرگز از یاد ببرم. دنیای امروز ما پر است از فهرست کارهایی که باید انجام داد و هیچ وقت هم تمامی ندارد. چه فرد مشهوری باشید و یا یک کارمند ساده و گمنام، هرگز نباید از خلوت ساده ذهن بگذرید.
خلوت خود را با مدیتیشن، عبادت و یا حتی یک پیاده روی ساده ایجاد کنید.
هیچ قانونی در این مورد وجود ندارد و باید به دنبال روش مناسب خودتان باشید؛ یعنی همان چیزی که باعث می شود کمی با خودتان خلوت کنید. این کار، آرامش شما را بیشتر می کند و برای دقایقی می توانید از همهمه زندگی ماشینی فاصله بگیرید.
خلوت کردن فقط برای کسب آرامش نیست. در این خلوت کردن ها وقتی به صدای درونتان گوش می کنید متوجه حقیقت وجوديتان می شوید که شاید در شلوغی کارها فراموشش کرده بودید. با این حقیقت کشف شدہ زندگی کنید و با تمام وجودتان حافظش باشید.
در کنار خلوت کردن، یکی از موضوعات مورد علاقه ام گشت و گذار میان مردم و مشاهده زندگی آنهاست. زندگی انسان های دیگر برای من همانند یک کلاس آموزش بازیگری است؛ چون اینجا دیگر فیلم سینمایی نیست و همه شخصيتها واقعی و زنده هستند.
زندگی آدمها با توجه به موقعیت اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و جغرافیایی جایی که در آن متولد شده اند با یکدیگر متفاوت است. دیدن زندگی آدمهای مختلف به من آموخت که حتی دعاهای افراد مختلف هم زمین تا آسمان با هم توفير دارد. دعاهای بعضی ها از سر نیاز است و کاملا واقعی؛ مثل خدایا! اگر بیمار شدم، دکتر خوبی برایم مهیا کن. یا اگر گرسنه ماندم برایم غذایی مناسب فراهم کن. بعضی ها از سر هوس دعا می کنند؛ مثلا خدایا! بگذار این بازی را ببرم یا هفته بعد مادرم پیراهن مورد علاقه ام را بخرد. افراد ثروتمند طور دیگری دعا می کنند و ترجیح می دهند وقت خدا را با چیزهای کوچک تلف نکنند. اینکه چه کسی بهتر دعا می کند مهم نیست، همه اینها بحث تفاوت ها را بیشتر برایمان آشکار می کند.
ورود عشق به زندگی من
هرچه قدر در حرفه بازیگری بیشتر پیشرفت می کردم، روحم تشنه تر از سابق میشد. گویی اتفاقی عجیب در حال رخ دادن بود. احساس می کردم که در بازیگری فقط در حال خودنمایی هستم؛ ادای شخصیت دیگری را در آوردن و فقط همین. به این دلیل بود که دیگر مطمئن نبودم بازیگری را دوست دارم یا نه. رشد من در سینما بیشتر به خاطر سفرهایم بود، نه نقش هایی که بازی می کردم و این را خیلی خوب میدانستم. کاملا گیج شده بودم و نمی دانستم دقیقا چه می خواهم.
با خود فکر کردم که شاید عشق می تواند همه چيز را تغییر دهد و معنای جدیدی وارد زندگیم کند.
در خواب هایم اغلب می دیدم که هشتاد و هشت ساله هستم و هنوز هم مجرد! همچنین در خواب میدیدم که جشن تولدم است و بچه های زیادی اطراف مرا احاطه کرده اند.
این خواب به من نشان می داد که چه قدر ذهنم درگیر پدر شدن است و چه مشتاقانه به دنبال تشکیل خانواده ای گرم هستم. اما در عین حال، میدانستم اگر این اتفاق هم نیفتد باز هم می توانم از زندگی ام لذت ببرم.
داشتن این دو دیدگاه متفاوت به من کمک می کرد که در مقام تسليم قرار بگیرم و خودم را برای پیدا نکردن زن مورد علاقه ام سرزنش نکنم. من دیگر برای پیدا کردن زن رؤیاهایم تلاشی نکردم و شاید به همین دلیل بود که روزی خودش سروکله اش پیدا شد. او زنی سرزنده، سربه زیر، اهل خانواده و بسیار باتجربه بود. برميلا زنی بود که از همان ابتدای آشنایی ام نشان داد که به راحتی در دسترس نیست، از آن زنهایی که به دنبال ثابت کردن چیزی به دیگران نبود و خود خودش بود.
یک چیزی در زندگی و در رابطه با انسانها وجود دارد که نامش تأثیر اولیه است. گاهی اوقات در یک نگاه، مجذوب افراد خاصی می شویم و خواه ناخواه به آنها احترام می گذاریم. از اولین دیدارم با کمیلا ۱۴ سال گذشته و کميلا تنها زن زندگی من است؛ کسی که دوست دارم لحظه لحظه عمرم را با او باشم.
زمان قربانی کردن رسیده بود
من بازیگر موفقی بودم، اما کم کم نقشها داشتند مرا خسته و دلزده می کردند. همسرم فرزند دوممان را باردار بود و احساس کردم باید خود را برای تغییری جدید آماده کنم. تصمیم گرفتم دیگر در فیلم های کمدی عاشقانه بازی نکنم و تنها در فیلمهایی حضور داشته باشم که مرا به چالش بکشند.
این تصمیم نوعی قمار بود چون وقتی پروژه های زیادی را رد کنید ممکن است شانس پیشنهاد جدید را از دست بدهید.
صنعت هالیوود نوعی تجارت است و اگر تو به دنبال نیازهای خودت باشی، خیلی راحت پشتش را به سمتت میکند؛ چون همیشه دست روی دست بسیار است.
با این حال، دوست داشتم قدری استراحت کنم و بیشتر وقتم را در کنار خانواده ام بگذرانم. بیست ماه خودم را از انظار عمومی و اهالی سینما پنهان کردم و تا می توانستم به پروژه های کاری معمولی و تکراری نه گفتم. ظاهرا داشتم فراموش میشدم.
اما این فراموشی دستاورد بزرگی برایم داشت. حالا تهیه کنندگان و بازیگردان ها گویی از این فاصله ایجاد شده خلاق تر شده بودند. آنها نقش های متفاوت تری را به من پیشنهاد می دادند که می توانستم خیلی خوب در آنها بدرخشم؛ یکی از آنها فیلم گرگ وال استریت و فیلم باشگاه خریداران دالاس بود. این نتیجه سماجت من بر روی خواسته ها و شنیدن حقیقتی بود که همه وجودم آن را فریاد میزد.
سخن آخر
روزی وارد یک مغازه جادو جنبل فروشی شده بودم. شیشه های مختلفی در طبقات فروشگاه بود که برای هر مشکلی نسخه هایی در آن قرار داشت. مثلا حل مشکل نازایی، نسخه سلامتی، عشق و یا پولدار شدن. تصور کنید کدام قفسه خالی بود؟ بله، درست حدس زدید! قفسه پول!
میگویند پول سلطان آرزوهاست. متأسفانه امروزه پول جای خیلی از ارزش ها و مفاهیم اخلاقی را گرفته است. شهرت و اعتبار هم در دنیای امروز مفهوم متفاوتی با نسل گذشته دارد. مثلا در فضاهای مجازی فقط کافی است یک عکس نامناسب از خودتان به اشتراک بگذارید و به راحتی مشهور شوید. اینگونه خیلی از افراد بدون داشتن ذرهای لیاقت و صلاحیت به شهرت و پول میرسند.
همه ما به دنبال موفقیت هستیم، اما بهتر است قبل از آن از خودتان بپرسید که موفقیت را در چه چیزی تعریف می کنید؟ خانواده سالم؟ شهرت؟ نمایش دادن سبک زندگیمان به بقیه یا هنرمند بودن و تبدیل کردن جهان به یک جای بهتر؟
جوابی که به این سؤال می دهید با گذشت زمان تغییر می کند؛ اما هرچه که هست به دنبال چیزی باشید که روحتان را به خطر نیاندازد. بعضی رؤیاها و خواسته ها چیزی با ارزش را از عمق روحتان کم می کنند که تازه بعدها متوجهش خواهید شد.
پیشنهاد مطالعه بیشتر:
کتاب بیشتر از کافي (More Than Enough) اثری از ایلین ولتراث (Elaine (Welteroth
اگر به خواندن زندگینامه علاقه مند هستید، کتاب بیشتر از کافی به اندازه زندگی نامه متیو مک کانهی برایتان جالب خواهد بود.نویسنده در این کتاب قصد دارد تا زنان، خصوصا زنان سیاه پوست را از ارزش وجودی و قدرتی که دارند آگاه کند. در کتاب بیشتر از کافی خواهید خواند که چگونه ایلین دو بار دچار شکست عشقی شد و هر بار چه درسهایی از آن تجربیات گرفت. این کتاب، تأثیر خیال پردازی های دختری کوچک را در تحقق رؤیاهایش به خوبی نشان داده و از مخاطبان خود میخواهد که همانند او از خیالبافی شرم زده نباشند.



