خانه / بیوگرافی / صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد
نقشه امپراتوری عثمانی

صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد

صلحی که همه‌ی صلح‌ها را بر باد داد

تصمیم‌ها و اقدامات مهم دو امپراطوری عثمانی و بریتانیا در خلال جنگ جهانی اول چه نقشی در شکل دادن جهانی داشت که ما امروز در آن زندگی می‌کنیم؟

چرا پیشنهادش می‌کنیم؟

چون کمک می‌کند بفهمیم چه‌ شد که امپراطوری دیرپای عثمانی که زمانی قدرتمند بود در جریان جنگ جهانی اول از هم پاشید و چرا جنگی که تصور می‌شد آخرین جنگ باشد و توافق‌هایی که قرار بود صلح پایدار را در جهان تضمین‌ کند نقطه‌ی شروع کشمکش‌های منطقه‌ای و جهانی‌ای شد که صد سال بعد ما هنوز آثارش را در اخبار روزانه‌ی جهان می‌بینیم.

نویسنده کیست؟

نویسنده‌ کتاب A Peace to End All Peace، وکیل و تاریخ‌دانی که زمینه‌ی اصلی تخصصش خاورمیانه است. دیوید فرامکین برای کتاب صلحی که همه‌ صلح‌ها را بر باد داد نامزد جایزه‌ی National Book Critics Circle و همچنین پولیتزر شد. فرامکین در دانشگاه حقوق،‌ تاریخ و روابط بین‌الملل درس می‌دهد.

 

بخش اول

کتاب «صلحی که همه‌ی صلح‌ها را بر باد داد» داستان چگونگی برچیده شدنِ امپراتوریِ عثمانی است و نیز شرحی از آن‌چه بعد از عثمانی بر خاورمیانه گذشت.

به کمک پیش‌رفت‌های حاصل از انقلاب صنعتی، کشورهای اروپای غربی در آغاز قرن بیستم هم از نظر اقتصادی و هم از نظر فن‌آوری از دیگر کشورها پیش افتاده‌بودند. همان هنگامی که بر امپراتوری پرقدمتِ عثمانی نام «مردِ بیمارِ اروپا» نهادند.

عثمانی در واقع به‌صورت خلافت اداره می‌شد. پادشاهی مذهبی براساس اسلام و نه براساس ملیت. اقوام و نژادهای مختلف تحت پرچم عثمانی بودند که عمدتاً در یک چیز مشترک بودند: اسلام.

مذهب نقش مهمی در زندگی مردم داشت. حتا اقلیت مسیحی و یهودی ساکن در قلمرو عثمانی نیز مذهب را به عنوان عاملی مهم برای تعیین هویت خود در نظر می‌گرفتند. همین موضوع این امپراتوری و مردمان آن را از اروپاییان غربی متمایز می‌کرد. عثمانی برای آنان مانند موزه بود. جایی که زندگی مردم گویی در قرن گذشته منجمد شده‌باشند.خیابان‌های قسطنطنیه (استانبول کنونی) سال ۱۹۱۲ و بسیار دیرتر از خیابان‌های اروپایی به چراغ روشنایی مجهز شدند.

 

قدرت سیاسی عثمانی‌ها در قیاس با امپراتوری‌های بزرگ دیگر مانند انگلیس و فرانسه، چندان از مرزهای منطقه‌ی مرکزی فراتر نمی‌رفت. از نظر سیاسی حاکمان عثمانی تنها بر بخش کوچکی از امپراتوری خود که محل کشور ترکیه‌ی امروزی است به معنای واقعی کلمه حکم‌رانی می‌کردند. بسیاری دیگر از مناطق غیرِترک اگرچه در اشغال ارتش عثمانی بود اما عملاً خودگردان بودند. بدین‌ترتیب حاکمیت مرکزی عثمانی نمی‌توانست زمین‌های قلمرو خود را حفظ و نگهداری کند. در اوایل قرن بیستم آنان مناطق وسیعی را از دست می‌دادند. مناطقی که به دستِ اروپاییان می‌افتاد. در سال ۱۹۱۲ ایتالیا آخرین سرزمین آفریقایی که تحت حاکمیت عثمانی بود را نیز تصرف کرد. جایی که امروز کشور لیبی قرار دارد. پیش از آن بیش‌تر تصرفات عثمانی در بالکان، یونان و بلغارستان نیز از دست رفته‌بود.

بدین‌گونه سال ۱۹۱۴ هنگام آغازِ جنگِ جهانیِ اول، آن‌چه از امپراتوری عثمانی باقی مانده‌بود سرزمین‌های امروزیِ ترکیه، لبنان، اردن، فلسطین اشغالی، عراق، سوریه و بخش بزرگی از شبه‌جزیره‌ی عربستان بود. این همان زمانی است که امپراتوری بریتانیای کبیر یک‌چهارم خشکی‌های جهان را در مالکیت دارد. اما آفتاب برای امپراتوری عثمانی دیری بود که غروب کرده‌بود.

سلطان سلیمان در کافه کتاب

بخش دوم

گروهی از جوانان ترک که «جمعیت اتحاد و پیش‌رفت» را تشکیل داده‌بودند در این شرایط دریافتند که زمان تغییر در ساختار رهبری مملکت فرا رسیده‌است. آنان در طول قیام خود نخست توانستند پادشاه را روانه‌ی تبعید کنند و رهبران مجلس را بازگردانند. اما پس از آن اختلافات داخلیِ جمعیت باعثِ ضعفِ آنان شد. در ۱۹۱۳ که صرب‌ها، بلغارها، یونانی‌ها، و مونته‌نگرویی‌ها دست بالا را در جنگ بالکان داشتند و مشخص بود ترکیه نبرد را به آنان خواهد باخت، خودِ جمعیت اتحاد و پیش‌رفت اوضاع را در اختیار گرفت. اولویت سیاست‌های آنان نیز معلوم بود: مدرن کردن کشور. آن‌ها از زیرساخت‌های صنعتی شروع کردند. خط آهن کشیدند، برق را به شهرها آوردند و امیدوار بودند با این اقدامات که آن را استانداردهای اروپایی شدن می‌دانستند، جلوی پیش‌روی دولت‌های غرب اروپا و دست‌اندازی آنان به اراضی تحت حاکمیت را بگیرند.

 

اما آن‌چه پس از آن رخ داد، در اختیار جوانان ترک نبود. در واقع یک اتفاق بود. یک اشتباه. برداشتی عجیب از وضعیت در استانبول که در نهایت عواقب وخیمی را برای امپراتوری به همراه داشت. این اشتباه را فردی به نام Gerald Fitzmaurize انجام داد و نشان داد حماقت یک فرد می‌تواند چه تاثیرات بزرگی در سرنوشت دنیا داشته‌باشد. فیتزموریس گزارشی مفصل به لندن فرستاد که پر از اطلاعات غلط درباره‌ی اوضاع آن زمان ترکیه بود. او نوشت که جوانان ترک گروهی فراماسون هستند و رهبری آن‌ها در اختیار یهودیان است و اصلاً این انجمن یهودی اتحاد و پیش‌رفت است. موضوعی که کاملاً خلاف واقعیت بود. جوانان ترک کاملاً ترک بودند و حتا با جمعیت غیرترک سرزمین‌های عثمانی نیز مخالف بودند.

لندن براساس چنین اطلاعات اشتباه و وارونه، استراتژی خود را در جنگ جهانی اول این‌گونه تدوین کرد که چون بریتانیا می‌خواهد عثمانی متحدشان باشد، حالا که اداره‌ی امپراتوریِ عثمانی در اختیارِ یهودیان است ما نیز سراغ جلب نظر آن‌ها می‌رویم و از تشکیل یک سرزمین یهودی در خاک فلسطین حمایت می‌کنیم. این، چیزی بود که صهیونیست‌ها مدتی بود در پی آن بودند و بریتانیا تصور می‌کرد این‌گونه می‌تواند حمایت عثمانی را نیز جلب کند.

با شروع جنگ، عثمانی بیش از همه از سوی ایتالیا و امپراتوری اتریش-مجارستان احساس خطر کرد. آنان برای گریز از این خطر به دنبال متحدانی در اروپا بودند و حتا دست دوستی به سوی بریتانیا هم دراز کردند. اما در توافق ناکام ماندند و به همین دلیل به اردوی رقیب رفتند. آن‌ها با آلمان‌ها قرار گذاشتند که آلمان دربرابر دست اندازی دیگر کشورها به خاک عثمانی از آن حمایت کند و در سوی دیگر عثمانی نیز در جنگ بی‌طرف بماند.

در کشاکش جنگ عثمانی‌ها به آلمان‌ها کمک‌های کوچکی هم کردند. مثلاً به دو کشتی آلمانی که در محاصره‌ی بریتانیایی‌ها قرار گرفتنه‌بودند راه فرار دادند. این در حالی بود که طبق توافق قرار بود عثمانی جانب هیچ‌کدام از دوطرف جنگ را نگیرد و بی‌طرف بماند. اما در نهایت عثمانی به این قرار پای‌بند نماند و در نهایت خود نیز وارد جنگ با روسیه (متحد بریتانیا) شد. اواخر اکتبر ۱۹۱۴ بریتانیا علیه عثمانی اعلان جنگ کرد. با شروع این جنگ، بریتانیا و فرانسه بر سر آینده‌ی سرزمین‌های تحت تصرف عثمانی که پس از جنگ و شکست احتمالی عثمانی در اختیارشان قرار می‌گرفت وارد مذاکره شدند.

رابطه‌ی بریتانیا و عثمانی برای سالیان زیادی خوب بود. بریتانیا به عثمانی در مقابل زیاده‌خواهی‌های روسیه و اتریش-مجارستان کمک می‌کرد و در ازای آن با کمکِ عثمانی، راحت‌تر به تصرفات خود در هند متصل می‌شد. بعد از به‌هم خوردن روابط دو امپراتوری و از سوی دیگر تمام شدن سرزمین‌های آفریقا که می‌شد آن‌ها را مستعمره کرد، بریتانیا چشم به آن‌چه از عثمانی باقی می‌ماند دوخت و هنگامی که امیدشان برای پیروزی در جنگ بیش‌تر شد، شروع به تهیه‌ی نقشه‌ی آینده‌ی خاورمیانه کردند.

 

وزیر جنگ بریتانیا در آن دوران فردی به نام  کیچنربود. او سال‌ها در مصر خدمت کرده‌بود و تنها عضو کابینه بود که از خاورمیانه تجربه‌ی شخصی داشت. به همین دلیل دیگر اعضای کابینه به گفته‌های او درباره‌ی چگونگی برخورد در این منطقه اهمیت می‌دادند و عملاً نظرِ او نظرِ نهاییِ بریتانیا در خاورمیانه می‌شد. اما مشکل این‌جاست که او نیز درک درستی از واقعیت منطقه و شرایط آن نداشت. طرح او بر این مبنا بود که تمام جمعیت عرب‌زبان خاورمیانه را تحت یک رهبر مذهبی و یک پرچم گردآورد. فرضی کاملاً اشتباه که تفاوت‌های فراوان فرهنگی، نژادی و مذهبی دنیای عرب را نادیده می‌گرفت. کیچنرحتا درباره‌ی سنی و شیعه نیز آگاهی نداشت و فکر می‌کرد مسلمان‌ها تفاوتی با هم ندارند. از نتایج چنین برداشت‌های نادرستی بود که به‌طور مثال در عراق از حکم‌رانیِ پادشاهی سنی بر مردمانی شیعه حمایت کردند.

کیچنر در اصل به‌دنبال بلندپروازی‌های شخصی خود بود اگرچه در ظاهر جوری وانمود می‌کرد که رهبران عرب منطقه را اداره می‌کنند اما هدف اصلی‌اش این بود که خودِ او و کارمندان بریتانیایی کسانی باشند که برای این رهبران تعیین تکلیف می‌کنند.

اطلاعات بریتانیایی‌ها از خاورمیانه چنان کم و اشتباه بود که حتا نقشه‌ی دقیقی از منطقه نیز وجود نداشت و همین موضوع بعد از اشغال باعث فاجعه شد. براساس همین اطلاعات و نقشه‌های اشتباه بریتانیا به گالیپولی حمله کرد. شبه‌جزیره‌ای در دریایی مرمره. هدف بریتانیا از حمله به گالیپولی تصرفِ قسطنطنیه بود اما این حمله به چنان شکست فضاحت‌باری منجر شد که تغییر نخست‌وزیر را در پی داشت. هنگامی که دیوید لوید جورج به نخست‌وزیری رسید تصمیم گرفت استراتژی تازه‌ای برای این جنگ پیش گیرد.

 

او به‌جای نبرد مستقیم با عثمانی‌ها، حرکت‌های داخلی ضدترکی اعراب را تقویت کرد و از آن‌ها حمایت کرد. اعرابی که برایِ قرن‌ها تحت سلطه‌ی عثمانی بودند و می‌شد آنان را به نارضایتی تحریک کرد.

فردی به‌نام سایکسکه منطقه را بررسی کرده‌بود پیش‌نهاد کرد والی مکه ملک حسین را به عنوان پادشاه و خلیفه‌ی دنیای عرب تعیین کنند. این نقشه ناکام ماند چون حسین می‌خواست از اروپاییان مستقل باشد و این چیزی نبود که بریتانیا بتواند تحمل کند چون در اصل به‌دنبال محکم کردن جای پای خود در منطقه بود. بریتانیا پس از مدتی و براساس مشورت‌های یک افسر مرموز ارتش عثمانی به‌نام محمد الفاروقی استراتژی خود را بار دیگر تغییر داد. فاروقی چنین ادعا کرد که با افسران رده‌بالای ارتش عثمانی در ارتباط است و این‌ها اعرابی ملی‌گرا هستند و می‌توانند به بریتانیا در شکست دادن عثمانی کمک کنند. فاروقی هم به ملک حسین و هم به بریتانیا اطلاعات غلط می‌داد مثلاً به بریتانیایی‌ها می‌گفت صدها هزار سرباز عرب گوش‌به‌فرمان دارد که این موضوع توجه آن‌ها را نیز جلب می‌کرد. بریتانیا باور کرد که اعراب می‌توانند در شکست دادن عثمانی به آن‌ها کمک کنند. سپس فاروقی که مدعی بود نماینده‌ی متحدانی در دمشق است به بریتانیا پیش‌نهاد کرد با ملک حسین به توافق برسند و در نتیجه بریتانیا و ملک حسین برای تشکیل کشور مستقل عربی شروع به مذاکره کردند و در نهایت به توافق رسیدند. اما توافقی که براساس اطلاعات و ادعاهای دروغ بود.

حال یکی از شخصیت‌های مشهور تاریخ خاورمیانه به میدان می‌آید. کسی که اطلاعات امروز ما از آشوب‌های آن زمان دنیای عرب به کمک نوشته‌های وی است. افسر بریتانیاییِ مشاورِ ملک حسین به نام تی.ای لارنس ) T E  Lawrence)   یا آن‌گونه که معروف بود لارنسِ عربستان.

تجزیه عثمانی در کافه کتاب

بخش سوم

استراتژی مشترک بریتانیا و ملک‌ حسین از آغاز متزلزل پیش رفت. طبق برنامه ملک حسین  به سربازان عرب ارتش عثمانی فرمان قیام و جهاد داد. اما هیچ‌کس به این فرمان گوش نکرد. فاروقی هیچ سربازی آماده‌ی قیام در ارتش عثمانی نداشت و نقشه ناکام ماند. با این وجود بریتانیا امید خود را از دست نداد و به ملک حسین در حمله به مکه کمک کرد. مکه تصرف و تبدیل به مرکز قدرت شد اما مدینه به دست اعراب نیفتاد و حمله به آن شکست خورد. طبق آن‌چه  لارنسِ عربستان نگاشته‌است، ارتش عثمانی آموزش اروپایی دیده‌بود در حالی‌که اعراب از نظم و آمادگی مناسبی برخوردار نبودند که بتوانند دربرابر عثمانی‌ها پیروز شوند.

کمی مانده به قطع امید کامل بریتانیا از حسین و لارنس، آن‌ها توانستند در سال ۱۹۱۷ شهر بندری عقبه در جنوب فلسطین را تصرف کنند. شهری که اهمیت استراتژیک داشت و با تصرف آن اعزام نیروهای کمکی از مصر به فلسطین بسیار ساده‌تر شد. چندی بعد بیت‌المقدس نیز به تصرف اعراب در آمد و ارتش عثمانی کم‌کم دربرابر آنان تا اردنِ امروز عقب نشست.

حال کمی به عقب باز گردیم. زمانی که مارک سایکس پیش‌نهاد هم‌کاری با ملک حسین را مطرح کرده‌بود. در همان هنگام بود که سایکس مذاکراتی پنهان با یک دیپلمات فرانسوی به نام فرانسوا پیکو  را نیز پیش می‌برد. پیکو از خانواده‌ای که در اقدامات استعماری فرانسه نقش مهمی داشتند آمده‌بود و خودش نیز نظراتی درباره‌ی آینده‌ی خاورمیانه پس از عثمانی و به ویژه برنامه‌هایی برایِ فلسطین و سوریه در سر داشت.

بریتانیا تمایلی به حاکمیت مستقیم در مناطق پس از سقوط عثمانی نداشت اما فرانسه با این ادعا که این مناطق بخشی از امپراتوری فرانسه هستنند که در جنگ‌های صلیبیِ قرونِ میانه فتح شده‌بودند، می‌خواست مستقیماً بر آن‌ها حاکمیت کند. این اختلاف نظر پس از مدت‌ها مذاکره و چانه‌زنی حل شد و بریتانیا و فرانسه به توافقی رسیدند که نام دو بانیِ اصلیِ آن را بر آن نهادند. «توافق‌نامه‌ی سایکس پیکو»

 

طبق این توافق‌نامه، پس از شکست کامل امپراتوری عثمانی، سرزمین‌های تصرفی میان دو کشور تقسیم می‌شد. فرانسه حق حاکمیت مستقیم بر لبنان داشت و این حق را که درمورد سوریه تصمیم‌گیری کند. بریتانیا درمقابل سرزمین‌های عراق و اردن امروزی و دو بندر در سواحل فلسطین را از آن خود می‌کرد. شبه‌جزیره‌ی عربستان هم از نظر حاکمیتی مستقل باقی می‌ماند اما هر دو کشورِ فرانسه و بریتانیا می‌توانستند از نظر سیاسی و اقتصادی در آن اعمالِ دخالت کنند.

این توافق فاجعه بود و اعراب سوریه به هیچ وجه حاضر به پذیرش آن نبودند اما مشکل مهم‌تر سرزمین فلسطین بود.

 

بخش چهارم

در آن هنگام بریتانیا کم‌کم به ایده‌ی ایجاد سرزمین یهودی‌نشین در فلسطین خو گرفته‌بود و نظر صهیونیسم تبدیل به سیاست رسمیِ بریتانیا شده‌بود. به همین دلیل بریتانیا هیچ حقی برای فرانسه در سرزمین فلسطین قائل نبود و دو کشور نمی‌توانستند توافق را در این مورد تکمیل کنند. بنابراین قرار شد جزئیات سرنوشت فلسطین پس از جنگ نهایی شود و توافق‌ سایکس پیکو بدون تصمیم‌گیری درباره‌ی فلسطین منعقد شد. همین موضوع زمینه‌ی درگیری ادامه‌دار بر سر سرزمین فلسطین بود که اکنون یک قرن از آن می‌گذرد.

 

سال ۱۹۱۷ بخش زیادی از فلسطین در اشغال بریتانیا بود و فرانسه دریافته‌بود که بریتانیا دیگر از این منطقه بیرون نخواهد رفت و حتا در ازای آن چیزی به آن‌ها نخواهد داد. از سوی دیگر پس از رسیدن لیولد جورج به نخست‌وزیری، بریتانیا حامیِ سرسخت صهیونسیم شده‌بود. بریتانیا پیش از جنگ ایده‌ی صهیونیسم را عملی نمی دانست چرا که اولاً مخالفت شدید اعراب فلسطین را به‌دنبال داشت و در ثانی سرزمین فلسطین بیابانی و خشک بود و برای کوچاندن هزاران مهاجر محل مناسبی نبود. اما نخست‌وزیر جدید جورج، یک اِوَنجلسیت بود. مسیحی تبشیری و دل‌بسته‌ی صهیونیسم. ضمن این‌که وعده‌ی فلسطین یهودیان را در جنگ هم‌راه بریتانیا می‌کرد و این به سودشان بود. ضمن این‌که در صورت حمایت یهودیان روس، روسیه نیز در پیمان با بریتانیا باقی خواهد ماند.

 

همه‌ی این عوامل دست به‌دست هم داد تا بریتانیا در نوامبر سالِ ۱۹۱۷ طی بیانیه‌ی بالفور حمایت خود را از ایده‌ی صهیونیسم اعلام کند. بنا بر این بیانیه بریتانیا اعلام می‌کرد که از این پس بر آن خواهد بود تا یهودیان به سرزمین مقدس خود مهاجرت کنند به شرط آن‌که مزاحم حقوق بومیان فلسطینی نباشند. بالفور، جرقه‌ی آغاز طولانی‌ترین درگیری منطقه یعنی درگیری فلسطین و اسرائیل بود.

در سال آخر جنگ، بریتانیا و اعراب متحد آن در قلمرو عثمانی پیش رفته بودند و نفس مردِ پیرِ اروپا به شماره افتاده‌بود. حال، واقعیت‌های دشوار خاورمیانه کم‌کم نمایان می‌شد. نخستین کسی که بریتانیا به او خیانت کرد، خلیفه‌ی دست‌نشانده‌اش در عربستان بود.

بریتانیا تصمیم گرفت ملک حسین را به دلیل نافرمانی‌هایش خلع کند و فرزندش فیصل را به خلافت برساند. اما در همین زمان با فرد دیگری به‌نام ابن‌سعود نیز وارد مذاکره شدند تا او را برای رهبری شبه‌جزیره‌ی عربستان آماده کنند. این بازی هنگامی مشخص شد که در سال ۱۹۱۸ متفقین شهر باستانی دمشق را تصرف کردند اما آن را در اختیار اعراب قرار ندادند. بریتانیا مفاد توافق‌نامه‌ی سایکس پیکو را به آگاهی فیصل رساند که طبق آن سوریه، لبنان و فلسطین دیگر در اختیار اعراب نبود. فیصل نخست کمی اعتراض کرد اما پس از آ‌ن‌که متوجه شد دیگر کاری از دست او بر نمی‌آید به آن‌چه در اختیار داشت بسنده کرد. در نهایت هم مذاکرات بریتانیا با ابن‌سعود به نتیجه رسید و او حاکم کشور شد و همان‌گونه که امروز می‌دانیم نام خاندان خود را در نام عربستان ادغام کرد.

پس از پایان جنگ عثمانی و بریتانیا قرارداد ترک مخاصمه امضاء کردند و پایان نبردها اعلام شد. طی این قرارداد نیروهای متفقین اجازه داشتند بخش‌هایی از سرزمین‌های عثمانی را در اختیار خود بگیرند. اما امپراتوری عثمانی موضوع را در کشو جورِ دیگری جلوه داد. آن‌ها حرفی از تسلیم و واگذاریِ سرزمین‌ها نمی‌گفتند و خود را پیروز جنگ اعلام می‌کردند. این دروغ عثمانی به مردم منجر به درگیری‌های داخلی‌ای شد که در نهایت استقلال ترکیه را در پی داشت. دو هفته پس از تسلیم عثمانی، آلمان هم از جنگ کناره گرفت و نیروهای بریتانیا وارد قسطنطنیه (استانبول) شدند.

اما پایانِ جنگ، پایانِ درگیری‌ها و مشکلات در منطقه نبود. علاوه بر مقاومت‌های محلی دربرابر نیروهای متفقین، ملک حسین و ابن‌سعود نیز در شبه‌جزیره‌ی عربستان با هم درگیر شدند. ابن‌سعود مناطق تحت حاکمیت حسین را تصرف کرد و همین موضوع باعث شد بریتانیا نیز حمایت خود از حسین را قطع کند و درنهایت او را تبعید و در سال ۱۹۳۲ رسماً عربستان سعودی را پایه‌گذاری کردند.

در ترکیه نیز بار دیگر اشتباه اطلاعاتی باعث شد بریتانیا تلقی درستی از اوضاع نداشته‌باشد. در سال ۱۹۲۰ یک سپاه بیست هزار نفری به رهبری مصطفا کمال آتاتورک به یک لشکر کوچک از نیروهای فرانسوی حمله کردند و آنان را شکست دادند. بریتانیا متوجه شکل‌گیری و رشد این گروه نشد و پس از آن‌که لشکر آتاتورک دربرابر فرانسوی‌ها قدرت‌نمایی کرد، بریتانیا قسطنطنیه را تصرف و در آن حکومت نظامی اعلام کرد. این کار حس ملی‌گراییِ ترک‌ها را تقویت کرد و آن‌ها را به سمت شورش علیه اشغال‌گران بریتانیایی سوق داد. حرکتی که منجر به گریز نیروهای متفقین در سال ۱۹۲۲ از ناحیه‌ی مرکزی عثمانی و بازپس‌گیریِ قسطنطنیه توسط ترک‌ها شد. آن‌ها سلطان محمد ایکسم را خلع کردند و ۶ قرن خلافت عثمانی بدین‌گونه پایان یافت.

هم‌زمان سواحل شرقی مدیترانه و منطقه‌ی شام نیز درگیر مشکلاتی شده‌بود. بریتانیا از سوریه خارج شد و اعلام کرد مفهوم قرارداد سایکس پیکو این است که هیچ کشوری در منطقه استقلال ندارد. فلسطین و عراق و مصر سهم بریتانیا و سوریه و لبنان هم غنیمت فرانسه خواهد بود.

افسر بریتانیایی در کافه کتاب

بخش پنجم

پس از خروج بریتانیا از سوریه، فیصل با فرانسوی‌ها به توافقی رسید که طی آن سوریه سرزمینی مستقل می‌شد و فرانسه نقش مشاور در آن خواهند داشت. این توافق تنها تا تعویض نخست‌وزیر وقت فرانسه دوام آورد. پس از آن در هر دو سو مخالفت‌های زیادی ابراز می‌شد. در فرانسه نخست وزیر نمی‌توانست امتیازاتی را که قبلاً فرانسه متعهد شده‌بود به فیصل  بدهد. در سوریه نیز ملی‌گرایان عرب امتیازاتی را که فرانسه گرفته‌بود زیاد می‌دانستند و به نقش مشورتی این کشور نیز اعتراض داشتند. تا این‌که وقتی آتاتورک در سالِ ۱۹۲۰ استقلال ترکیه را اعلام کرد،‌ سوریه نیز بیانیه‌ی استقلال صادر کرد و خود را حاکم تمام لبنان، فلسطین و سوریه دانست. فرانسه به سوریه حمله کرد و پس از اشغال دمشق، فیصل نیز تبعید شد.

مشابه این مقاومت از سوی فلسطینیانِ تحت سلطه‌ی بریتانیا نیز بروز کرده. البته به دلیل اختلافات داخلی میان فلسطینی‌ها، آنان نتوانستند مانند سوریه اقدام موثری انجام دهند اما بیش‌تر نخبگان فلسطینی بر سر مخالفت جدی و شدید با صهیونیسم اتفاق‌نظر داشتند.

در آن سو صهیونیست‌ها در حال جمع‌آوری قوای خود بودند. درگیری‌های پراکنده در بیت‌المقدس شروع شد و مقاومت فلسطینی‌ها به بریتانیا ثابت کرد پیاده کردن ایده‌ی سرزمین یهودی آسان نخواهد بود.

آن‌ها ابتدا به رهبران فلسطینی وعده‌هایی مانند منافع اقتصادی و رونق فن‌آوری و شبکه‌ی برق و آب‌یاری دادند و علاوه بر آن چنین وانمود کردند که توافق آن‌ها با صهیونیست‌ها بر سر جای‌گزینی سرزمین یهودی به‌جای سرزمین عربی نیست بلکه یهودیان در دل فلسطین سرزمینی برای خود خواهند داشت. طبیعی بود که رهبران مقاومت در فلسطین این وعده‌ها را باور نکنند. آن‌ها اقدامات صهیونیست‌ها را نقض حقوق بشر و تهدید موجودیت فلسطین می‌دانستند.

بریتانیا هم‌چنان بر هدف خود پافشاری کرد و در سال ۱۹۲۲ مجمع ملل (که بعدها تبدیل به سازمان ملل شد‌) حاکمیت بریتانیا بر سرزمین فلسطین را به رسمیت شناخت و مشخص شد هرچند در آغاز به‌ٌصورت محدود، اما اکنون صهیونیسم به‌صورت نامحدود و رسمی سیاست رسمی دولت جدید خواهد بود.

تا پایان سال ۱۹۲۲ مرزهای جدید خاورمیانه رسم شد. این همان مرزهایی است که امروز نیز حدود کشورهای منطقه را تعیین می‌کند. مانند آفریقا و آمریکا، خاورمیانه هم به سبک کشورهای اروپایی تقسیم شد اما سوال این‌ بود که آیا این شیوه تقسیم دوام خواهد داشت یا نه؟

 

اشتهای زمان جنگ اروپایی‌ها برای تصرف خاورمیانه فروکش کرده‌بود. هزینه‌های جنگ بالا بودو اروپاییان دیگر توان مستعمره‌داری در خاورمیانه را نداشتند. به‌خصوص بریتانیا که اوضاع چندان بر وفق مرادشان نمی‌گذشت و نقشه‌های معماران سیاسی‌شان طبق برنامه پیش نمی‌رفت.

حمایت ناسنجیده‌ی بریتانیا از ملک حسین و فرزندش فیصل برای رهبری خاورمیانه، منجر به هرج و مرج پس از جنگ شد؛ تبعید حسین و بی‌نصیبی فیصل  از حاکمیت بر عراق و سوریه.

صهیونیسم نیز اگرچه به عنوان برنامه‌ی اصلی پذیرفته‌شده‌بود اما تغییر نخست‌وزیر بریتانیا، این پروژه نیز دیگر با جدیت دنبال نشد.

عثمانی این پیرمرد بیمار اروپا از میان رفته‌بود و دیگر قدرتی برای اداره‌ی سرزمین‌های پهناور خاورمیانه وجود نداشت. سرزمین‌های اروپایی هم تکه تکه شده‌بودند و با همراهی شاهانی که هرکدام از جایی به جای دیگر برده‌شده‌ّبودند توسط خود استعمارگران اداره می‌شدند. گروه‌های مخالف نیز در حال مقاومت برای به دست آوردن اهداف خود بودند.

تا یک قرن پس از جنگِ جهانیِ اول، منطقه‌ی خاورمیانه هنوز درگیر عواقب این جنگ ظاهراً ابدی است. جنگ اعراب و اسرائیل، جنگ‌های عراق و حتا جنگ داخلی سوریه ریشه در همین معنا دارند.

همانند امپراتوری روم که تا هزار سال پس از فروپاشی آن اروپا عرصه‌ی تاخت و تاز و ویرانی بود، متاسفانه به‌نظر می‌رسد بحران‌هایی که یک قرن پیش و با شکستِ امپراتوریِ عثمانی ایجاد شده نیز سال‌هایِ سال ادامه خواهد داشت.

 

بازخوردی دارید؟

ما قطعاً مشتاق شنیدن نظرات شما درباره‌ی مطالبمان هستیم. فقط کافی است یک ایمیل با نام این کتاب به عنوان subject به remermber@cfbk.ir بفرستید و افکار خودتان را با خانواده کافه کتاب در میان بگذارید!

درباره‌ی باریستا

باریستا قدیمی ترین و اولین ادمین کافه کتابه. عاشق کتاب، مترجم، نویسنده و پر ذوق. در حال حاضر داره وبسایت کافه کتاب رو هم مدیریت میکنه و تمام تلاشش اینه که بهترین چکیده ها برای کافه کتابی ها گزینش بشن.

همچنین ببینید

با چکیده کتاب های کافه کتاب همراه شده و از خلاصه کتاب هنر جنگ نوشته سان تزو لذت ببرید

هنر جنگ

یک جنگجوی ماهر، چگونه همیشه پیروز است؟ کتاب « هنر جنگ » به قلم سان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *